#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_131
دستامو بغل كردم تا بتونم لرزشش رو كنترل كنم سرم رو بلند كردم نگام تو نگاه نگران عليرضا گره خورد. دلم واسه چشاى جادوييش تنگ شده بود.
صدام مي لرزيد ولى اهميت ندادم.
"من معذرت ميخوام ميدونم تقصير منه. اگه ديدن من باعث عذابتون ميشه ديگه نميام. هر تصميمى كه برادرت بگيره , برام محترمه."
به طرف مامان رفتم و سرش رو بوسيدم و ميخواستم برم بيرون كه مامان دستام رو گرفت و به سمانه گفت:
"مامان جان اين حرفا رو اگه واسه راحتى من ميزنى كه من اينطورى بدتر ميشم."
اشاره به عليرضا كرد كه بياد نزديكش، عليرضا هم اونطرف تخت مامان ايستاد مامان دستامونو گذاشت تو دست همديگه و
گفت :
" اگه راحتى و آرامش منو ميخواييد با هم آشتى كنيد."
گرماى دست عليرضا يخ دستمو باز كرد.
مامان داشت به عليرضا نگاه مي كرد و منتظر جواب اون بود.
يه كم كه گذشت عليرضا به مامان نگاهى كرد و گفت:
"قبوله."
مامان نگاهى به من انداخت منم آروم گفتم:
" هر چى شما بگيد."
رادين كه تا اون موقع ساكت ايستاده بود جلو اومد و با مامان و بقيه سلام و احوالپرسى كرد.
وقت ملاقات تموم شد و موقع رفتن بود.
به سمانه گفتم :
"ميخوايى من امشب اينجا بمونم."
سمانه با لحن بدى گفت:
"لازم نكرده."
رو به مامان گفتم :
"مامان من بمونم امشب؟"
romangram.com | @romangram_com