#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_130


"راستش يه چيزى ميگم ولى قول بده قوى باشى، خوب؟"

"بگو ديگه. اينطورى كه بدتر ميشم."

"ميدونى اونشب كه خونه امير بودى چرا عليرضا نيومد دنبالت؟"

"نه مهم نيست. بذار هر كار كه ميخواد بكنه."

"حالا برات ميگم. تو كه از خونه ميرى بيرون، خانم خسروى با عليرضا دعوا ميكنه همين كه ميخواد بياد دنبالت, حال خانم خسروى بد ميشه و ميبرنش بيمارستان."

"واى بخاطر من. خيلى ناراحت شدم. چرا زودتر خبر ندادن؟"

"چند بار عليرضا زنگ زد من جوابش رو ندادم , تو اداره هم نديدمش مرخصى رد كرده بود."

تا ظهر صبر كردم و بعد از ظهر با رادين رفتيم بيمارستان ديدن مامان . رادين كلى باهام حرف زد كه عادى باشم و استرسم رو كنترل كنم ولى نمي تونستم.

پشت در اتاق كه رسيديم رادين گفت:

"به حرف كسى اهميت نده .. فقط تو اومدى كه خانم خسروى رو ببينى. باشه؟ قول بده اگه كسى چيزى گفت كه خوشت نيومد جواب ندى. باشه؟"

"خودم ميدونم مگه بچه هستم."

" بچه كه هستى , حالا زود برو داخل."

در زديم و وارد شديم. مامان رو تخت نيم خيز نشسته بود, سمانه و عليرضا هم ايستاده بودند. تامامان رو ديدم اشك تو چشمم حلقه زد. بغلش كردم و بوسيدمش.

"مامان خوبى ببخشيد من نمي دونستم كه حالتون بد شده."

سمانه:" همون بهتر كه نمي دونستى. خوب نگاه كن اينا همش تقصير تو اون برادر ديوونه خودم هست."

سرم رو پايين انداختم. داشتم خودم رو كنترل ميكردم كه جواب ندم.

مامان هم اخم كرد و گفت:

"سمانه جان تقصير كسى نيست من كه هميشه قلبم اذيتم ميكرد."

سمانه : "ولى تو اين چند وقته بيشتر حمله بهتون دست داده.قلبتون هيچوقت اينطورى نبود."

بعد رو به من گفت:

"حالا اومدى چكار ؟ اومدی شاهكارتو ببينى؟ به عليرضا گفتم كه زود تكليفتون رو مشخص كنه. اينطورى كسى اذيت نميشه. چرا نميذارى همه رو راحت كنه. اگه مي خواستيش كه اين همه اذيتش نميكردى."


romangram.com | @romangram_com