#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_129

داد زد : "صورتت داغه چرا ميلرزى؟"

ديگه زياد خوب حرفاشو نمي فهميدم فقط فهميدم كه داشت با تلفن حرف ميزد و مي گفت كه سعيد خودشو برسونه.

با احساس دستى كه صورتم رو نوازش ميكرد چشمام رو باز كردم، خاله بود. نمي خواستم هنوز بهش مامان بگم.

تا منو ديد گفت:" خوبى؟"

لبخند تلخى زدم و جوابى ندادم.

رويا هم تو اتاق بود كنارم اومد نشست و گفت:

" ميتونى حرف بزنى؟"

با زحمت گفتم :

" آره، اينجا كجاست؟"

"اينجا خونه ما هست. حالت خيلى بد بود. تا حالا دكتر رفتى بخاطر لرزيدن و غش كردنت؟"

"آره مشكلى ندارم. اين حالتم بر ميگرده به يه اتفاق تو گذشته. حالا نميخوام راجع بهش حرف بزنم."

دستى به سرم كشيد و گفت:

"هر جور راحتى."

"رادين كجاست؟"

"تازه خوابيده. همش بالا سرت نشسته بود."

"آهان، كسى باهام تماس."

اگه منظورت عليرضا هست نميدونم. با اينجا كه تماس نداشته تلفنت هم كه دست رادين ."

احساس ضعف ميكردم,,چشمام رو بستم و دوباره خوابيدم.

دو روز خونه رويا موندم يعنى مجبور شدم. نه رادين اجازه ميداد برم خونه , نه رويا. شكوه هم تو مطب عماد به عنوان منشى مشغول به كار شده بود. از صبح ميرفت با محمد, ناهار رو هم با عماد مي خوردند. شب هم فقط واسه خواب ميرفت خونه مشتركمون.

صبح تازه از خواب بيدار شده بودم كه رادين اومد خونه رويا, صدام زد:

"شيده بيا اينجا."

"چيزى شده؟"

romangram.com | @romangram_com