#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_128
"كجا اين وقت شب؟"
بعد هم صداى عليرضا زد.
عليرضا بيرون اومد.
مامان :" تو يه چيزى بگو اين وقت شب داره ميره."
عليرضا: "مامان حتما راحته كه داره ميره."
ديگه هيچ چيزى برام اهميت نداشت. مهم اين بود كه عليرضا ردم كرده بود. كفشم و پوشيدم و بيرون اومدم.
ساعت ده شب بود. اونورا رو هم خوب بلد نبودم. خونشونم تو يه كوچه فرعى بود. تند تند شروع به راه رفتن كردم.يه ماشين برام بوق زد, آرزو كردم شايد خودش باشه برگشتم عقب , يه پژويى كه رانندش يه پسر جوون بود. تا منو ديد كه نگاش ميكنم لبخندى زد و گفت : "برسونمتون."
جوابى ندادم .
"مگه نميخوايى برى خونت. ميرسونمت."
"برو آقا مزاحم نشو."
"مزاحم نيستم. ميرسونمت خونت، كاريت ندارم."
"گمشو"
گريم گرفته بود. عليرضا حتى به خودش زحمت رسوندن منو نداده بود اين وقت شب.
از پشت سرم صدا ميومد نگاه كردم يه مردى بود كه درست نمي تونست راه بره. مست مست بود از ترس شروع به دويدن كردم. به خيابون اصلى كه رسيدم با ديدن ماشين ها تو خيابون نفس راحتى كشيدم,,ولى از استرسم كم نشد. حالم خرابه خراب بود. كلى به رادين زنگ زدم تا جواب داد.
"الو رادين؟"
" چيه ؟ چرا گريه ميكنى؟"
"بيا دنبالم , دارم ميميرم."
به زور آدرس جايى رو كه بودم رو دام به فاصله ده دقيقه رادين اومد دنبالم.
تا ديدمش پريدم تو ماشين و زار زار گريه كردم. اونم ترسيده بود و همش سؤال ميپرسيد. براش تعريف كردم كه چى شده. عصبانى شد و تلفنش رو برداشت و زنگ زد به عليرضا:
"الو قط ميخواستم بگم كه خيلى نامردى كه اين موقع شب زنت رو انداختى بيرون."
منتظر جواب نشد و قطع كرد. تمام تنم پر از عرق بود و از سرما مي لرزيدم رادين تا منو ديد كه مي لرزم دستشو گذاشت رو صورتم.
romangram.com | @romangram_com