#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_127

وارد اتاق مهمون كه شدند عليرضا تا منو ديد .

گفت :" اگه ميدونستم مهمون داريد نميومدم."

جا خوردم ولى نميخواستم احساس ضعف كنم.

مامان گفت:" الآن هم مهمون نداريم همه خودى هستن."

با همه دست داد و سلام كرد ولى از جلوى من رد شد و حتى نگاهى هم نكرد. همونجا رو يه مبل نشستم و سعى كردم تا عادى برخورد كنم. همه ساكت بودند. عليرضا هم با اخم نشسته بود. يه كم كه گذشت سمانه و امير بلند شدند تا ميز شام رو بچينند مامان هم به بهانه كمك رفت تو آشپزخونه.

ميدونستم عليرضا چيزى نميگه پس خودم شروع كردم.

"عليرضا امروز اومده بودم تا با هم صحبت كنيم."

"حرفى هم مونده كه سركار خانم نزده باشن؟"

"مي خواستم بگم كه من اون حرفا رو...اون حرفا رو از رو عصبانيت زدم."

"ديگه حرفات برام مهم نيست. مگه نگفتى گند زدم به زندگيت؟ خوب ميخوام از زندگيت برم كنار."

"من اگه معذرت خواهى كنم آروم ميشى؟"

"من آروم هستم. ميخواستم برم دادگاه رادين نذاشت. به احترامش چيزى نگفتم و نرفتم تا چند روز ديگه."

" عليرضا چرا ؟ يعنى ديگه هيچ احساسى به من ندارى؟ باور كن اين چند مدت خيلى عصبى بودم ميدونم كه رفتارم خوب نبوده تو هم بعضى وقتا با من رفتار خوبى نداشتى. دوتامون مقصر هستيم مگه نگفتى يه فرصت ديگه..."

"تو هم گفتى كه تموم شد فرصتا. فكرش كه كردم جدا شدن بهترين راهه"

"عليرضا خواهش ميكنم يه ..."

"گفتم كه نه. مگه تو به خواهشاى من اهميت دادى؟ چه موقعى كه تنها بوديم , چه تو جمع همش منو كوچيك كردى، خوارم كردى."

"بذار چند روز..."

"ميگم نه، گوش كن. تا وقت دادگاه هم ديگه نمي خوام ببينمت."

خيلى ناراحت شده بودم بغضم مثل گلوله تو گلوم گير كرده بود. كيفم رو برداشتم و با پاهاى لرزون بلند شدم و به طرف در خروجى رفتم

مامان تا منو ديد صدام زد.

"شيده كجا؟ وقت شام هست."

با صداى لرزونم گفتم :" بهتره برم."

romangram.com | @romangram_com