#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_126


عليرضا رو به من گفت:

" شما برو."

" پس من ميرم خونه منتظرت هستم."

جوابى نداد. معلوم بود كه عجله دارن و ميخوان جايى برن ,منم خداحافظى كردم و بيرون اومدم.

خوب مثل اينكه نوبتى هم باشه شيده خانم نوبت توه كه التماس كنى.

سريع تاكسى گرفتم و رفتم خونه تا غروب همش نشسته بودم و چشمم به در خشك شد ولى خبرى از عليرضا نشد. هر چى به موبايلش زنگ ميزدم, جوابى نمي داد.

تلفن رو برداشتم و شماره مامان رو گرفتم.

" الو مامان؟"

"الو عروسك خوبى..؟"

"نه مامان خوب نيستم."

"چيزى شده؟"

"مي خواستم با عليرضا حرف بزنم. ميخوام يه سر و سامون به وضعمون بدم. ولى عليرضا توجهى به من نداره. چكار كنم؟"

" راستش چند بار خواستيم من و امير دخالت كنيم ولى نذاشت. يه بار هم با امير خيلى بحثشون بالا گرفت كه پادرميونى كردم. فعلا هم گفته نميخواد هيچ حرفى نه بزنه، نه بشنوه در اين مورد."

" مامان كمكم ميكنى تا ببينمش؟"

" امشب مياد اينجا خونه سمانه. ميخوايى بيايى؟"

"اره, الآن ميام."

"پس زود بيا تا نيومده."

سريع آژانس خبر كردم و تو فاصله آمدنش آماده شدم.

زنگ خونه سمانه رو كه زدم از شدت ضربان قلبم سينه هام درد گرفته بود.

سمانه در و باز كرد.

با مامان و امير و سمانه احوالپرسى كردم و هنوز ننشسته بودم كه صداى زنگ بلند شد. امير در و باز كرد صداى عليرضا رو شنيدم كه داشت باهاش احوالپرسى مي كرد.


romangram.com | @romangram_com