#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_125
"اونجا جاى خوبى واسه حرف زدن نيست."
كلى اصرار كردم تا رادين راضى شد منو با خودش ببره پيش عليرضا.
"فقط شيده اون موهاى فرفريت رو ببند , مقنعه هم سرت كن. چيزى هم به صورتت نمال.
"باشه يه كوچولو ميمالم."
به اداره كه رسيديم خيلى شلوغ بود. رادين كار مهمى براش پيش اومد و از مركز باهاش تماس گرفتند. منو گذاشت و رفت.
تو راهرو نزديك اتاق عليرضا نشستم تا يه سربازى كه مسئول بود عليرضا رو خبر كنه. وقتى اجازه داد تا وارد بشم. رفتم تو اتاق عليرضا و در رو بستم با ديدنم اخمى كرد و گفت:
"اينجا اومدى چكار؟"
"مي خواستم باهات حرف بزنم."
"حرفى هم مونده كه نزده باشى ؟اينجا جاى حرف زدن نيست برو خونه. هر چى ميخوايى بگى برام اس ام اس كن. مگه نمي دونستى كجا دارى ميايى كه اينهمه آرايش كردى؟"
" آرايش نكردم رنگم پريده فكر ميكنى كه..."
"باشه بسه ديگه. باهات حرفى ندارم برو خونت."
"عليرضا حرفم مهمه. اون چيزى كه تو فكر ميكنى نيست."
همون موقع در زدن و سرهنگ ارجمند وارد شد.
تا منو ديد گفت: "نمي دونستم مهمون دارى سرگرد."
عليرضا وسط حرفش پريد و گفت :
" نه. ايشون داشتن ميرفتن."
ارجمند نگاهم كرد و گفت:
"خوبيد؟ خانم...؟ ببخشيد فاميليتون رو يادم رفته."
"خسروى هستم . همسر جناب سرگرد."
عليرضا همچين برگشت و با تمسخر نگام كرد كه ميخواستم از خجالت بميرم.
سرهنگ ارجمند هم لبخندى زد و گفت :
"سرگرد جان ! همه منتظرت هستن."
romangram.com | @romangram_com