#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_124


"رادين من كلى حرف بد به همه زدم."

" اوهوم."

"مخصوصا به عليرضا."

"برام تعريف كرد."

"ناراحته؟"

"امروز رفت دادخواست طلاق داد."

احساس كردم قلبم ريخت پايين.

با بغض گفتم :" رادين راست ميگى؟"

منتظر جواب نشدم و زار زار گريه كردم.

"چرا اينقدر زود گريه ميكنى؟ مي خواست بره من باهاش صحبت كردم گفتم يه كم صبر كنه."

"واى رادين دوست دارم , عاشقتم, مرسى , مرسى , داداشه گلم."

رادين با تعجب نگام كرد خودم هم نفهميدم چه طورى اون كلمه داداش از دهنم بيرون رفت. اصلا اون چند وقته زبونم اختيارش از دستم در رفته بود.

"پس منو به عنوان داداشت قبول كردى؟"

"نميدونم."

در حالى كه بلند مي شد گفت :

"پس يه روز هم بيا خونمون پيش مامان. خيلى ناراحته."

"اوهوم. ميام صبر كن زندگيم يه كم روبراه بشه."

"ميخوايى چكار كنى؟"

"درسته يه سرى مشكلات تو رابطم با عليرضا دارم ولى نميخوام زود تسليم بشم. ميخوام يه فرصت ديگه به خودمون بدم."

" خوبه من اداره كار دارم، خداحافظ."

" صبر كن منم ميام ميخوام با عليرضا حرف بزنم."


romangram.com | @romangram_com