#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_123

رو زمين نشسته بودم و گريه مي كردم.

عليرضا همونجا ايستاده بود يه قدم به من نزديك شد و گفت:

"خودت دارى خودت رو عذاب ميدى. فكر ميكنى حالا كه اين اتفاقا برات افتاده همه مقصر هستن الا خودت. تو اينقدر مغرور و از خود راضى هستى كه حاضر نشدى يه بار هم كه شده خودت رو جاى من بذارى كه من چى كشيدم,, منى كه مثل داستانا تو نگاه اول عاشقت شدم و تا آخرين روز عمرم ميخواستم عاشقت بمونم. وقتى خودت نميخوايى , باشه. اگه من گند زدم به زندگيت پس تو چى؟ تو فكر ميكنى به زندگيم گند نزدى؟ تو اداره همه فهميدن تو زندگيم چه خبره. از پايين و بالا متلك شنيدم. فكر ميكنى خودم ناراحت نيستم كه جلو همه زدم تو صورتت. ولى باور كن اگه مجبورم مي كردى مشت و لگد هم ميزدم تا اينكه يه لحظه هم بدون من جلو سياوش نرى. سياوش از كوچيكى ازت عقده داشت هيچ ربطى به من نداشت. ولى حالا كه ميگى گند زدم به زندگيت ,ميرم تو هم آزادى هر جور دلت ميخواد زندگى كنى اين آخرين بارى بود كه ازت خواهش كردم و ميخواستم يه سر و سامونى به زندگيمون بدم."

با صداى كوبيده شدن در سرم رو بلند كردم، عليرضا رفته بود.

تا چند روز تنها بودم خبرى از شكوه هم نداشتم. دلم برا همشون تنگ شده بود. عليرضا, رادين ,محمد , شكوه. هنوز احساسم رو راجع به خاله يا ...مامانم تغيير نداده بودم. فكرش رو كه مي كردم حالم بد مي شد. مي دونستم حرفاى بدى به عليرضا زدم ولى اون چند وقته اختيار زبونم دست خودم نبود. هيچ وقت حرف زشت يا توهينى به كسى از دهنم خارج نشده بود, ولى تو اون روزا دهنم چفت و بست نداشت. بعدش هم زود پشيمون مي شدم. خوب بود كه اين چند روز تنها بودم تا فكر كنم. همش دعا مي خوندم تا خدا كمكم كنه كه بتونم راه درست و از غلط تشخيص بدم. مي خواستم برم خونه سمانه با مامان و سمانه حرف بزنم. دلم واسه عليرضا كلى تنگ شده بود. ياد اون شب ميوفتادم كه صداش مي لرزيد. يه مردى مثل عليرضا كه زياد احساساتش رو بروز نميداد وقتى صداش ميلرزه يعنى خيلى داغونه. عذاب وجدان ولم نمي كرد. چرا گفته بودم گند زدى به زندگيم.

با صداى باز شدن در و صداى محمد خنده رو لبام اومد.

محمد فورى پريد تو بغلم.

"كبوتر كجايى تو."

"من كه اينجا بودم تو رفته بودى مهمونى."

"مامان گفت كه نميخوايى منو ببينى."

"تو استثنا هستى. هميشه ميخوام ببينمت."

شكوه وارد شد و سلام كرد.

" شكوه خوبى ؟تنها اومدى؟ "

"خوبم. با آقا رادين."

"كجاست ؟ رفت؟چرا نگفتى بياد تو ؟ دلم براش تنگ شده."

يه مرتبه رادين جلوم ظاهر شد.

"راست راستى دلت تنگ شده بود ؟"

تا ديدمش نتونستم خودم رو نگه دارم و رفتم تو بغلش و به اندازه سهميه اون چند روز گريه كردم.

"چه خبرته لباسم رو خيس كردى."

"دلم واست تنگ شده بود."

" منم همينطور, خواهر كوچولو."

از شنيدن خواهر كوچولو يه جورى شدم. نميدونم چه حسى بود. ولى خوب بود.

romangram.com | @romangram_com