#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_122
"بيخود تويى و ...."
دست رادين بلند شد ولى تو هوا موند. خاله بود كه دستش رو گرفته بود.
خاله: "رادين, اگه دستت به صورت خواهرت بخوره , ديگه بچه ايى به اسم رادين ندارم."
رادين از عصبانيت مشتش رو به ديوار كوبيد.
پوزخندى زدم و گفتم :
"خواهر....هه.... برادر.... حالم از همتون بهم ميخوره."
كيفم رو برداشتم و از خونه زدم بيرون.
نمي دونستم چكار ميكنم از ته دل گريه مي كردم و تو كوچه و خيابون با خودم حرف ميزدم. ديوونه شده بودم. فكرم كار نمي كرد. خسته شده بودم. نمي دونستم كجا هستم. آدرس خونم چى هست. با نور قرمزى كه بصورتم خورد انگار از خواب بيدار شدم. ماشين گشت پليس بود. يكيشون پياده شد و
گفت :
"اين موقع شب تو خيابون چكار ميكنى؟"
" اين موقع ؟ مگه ساعت چنده؟"
پوزخندى زد و گفت:
"ساعت دو نيمه شبه."
نمي دونستم برا چى تو خيابون هستم از خستگى رو زمين نشستم و گريه كردم. پليسه هم كه همينطور پشت سر هم سؤال مي پرسيد. منم فقط گريه مي كردم. هر كارى كرد از جام بلند نشدم تا منو تو ماشين ببره. مثل اينكه پليس زن هم باهاشون نبود تا قشنگ بلندم كنه و ببرتم تو ماشينشون!!! تلفنم زنگ خورد وقتى ديدن جواب نميدم خودشون جواب دادن. نميدونم چى شد و چى گذشت فقط يه مرتبه ديدم تو ماشين عليرضا نشستم.
جلو در خونم نگه داشت و كليد رو ازم گرفت و در رو باز كرد و باهام اومد تو حياط.
با بى حالى گفتم: "برو ديگه."
"حالت خوب نيست ,امشب ميمونم."
"خوب ميشم. برو ميخوام تنها باشم."
"نميتونم بذارم تنها باشى ,شكوه هم كه نيستش."
حالم خوش نبود اتفاقات اون چند ساعته ديوونم كرده بود. عليرضا هم كه اصرار مي كرد. منم دق دليم رو سر اون خالى كردم.
" اصلا چرا حرف حاليت نيست؟ هر چى با زبون بى زبونى ميخوام حاليت كنم نمي خوامت ,تو نمي فهمى. از وقتى وارد زندگيم شدى همه چى رو بهم زدى. يه روز زندگى عادى ندارم. هر روز يه اتفاق جديد برام ميوفته و داغونم ميكنه. بابا منم آدمم ، خودت ببين من همون شيده ايى هستم كه تو آموزشگاه بودم؟ هر كى منو ببينه نمي شناسه. من كه صداى بلندم رو خودم هم نشنيده بودم هر روز دارم داد و بيداد ميكنم هر روز دارم اشك ميريزم. ديگه بسمه. خسته شدم بخدا, خسته شدم. عليرضا گند زدى به زندگيم، گند زدى."
romangram.com | @romangram_com