#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_121
ميدونم كه خبر ندارى كه وقتى من بدنيا اومدم دوقلو بودم با خواهرم . بعد از یک سال خواهرم بدليل تنگى حفره هاى قلبش فوت ميكنه. ولى مامان و بابام شناسنامشو باطل نكردن. تصميم گرفتيم كه با شناسنامه خواهرم ازدواج كنم و حرفى از بچه ها نزنم. شوهر سابقم هم از اين شهر رفته بود و نمي دونستم كجان پس زياد نگران اون نبودم كه واسم دردسر درست كنه.
اوايل زندگيمون خيلى خوب بود زياد شوهرمو دوست نداشتم ولى اونقدر سختى و بى پولى كشيده بودم كه بخاطر پولاش زندگى با اون راضى بودم. اهل مشروب و قمار و خيلى خلاف ديگه بود ولى منو خيلى دوست داشت و ازش بى احترامى نديده بودم. تا اينكه نميدونم كدوم بى دين و ايمونى كه از زندگى قبليم خبر داشت همه جيك و پيك زندگيم رو برا شوهرم گفت و وقتى فهميد, مثل شير زخمى بود و از اينكه بهش دروغ گفته بودم ناراحت و عصبى بود. به حدى كه قرار گذاشت طلاقم بده. تازه داشتم طعم زندگى راحت رو ميچشيدم كه اين اتفاق برام پيش اومد. هر چى التماس و خواهش كردم فايده ايى نداشت.
بعد از اينكه مراحل قانونى طى كرديم قرار شد كه براى باردارى برم آزمايش بدم. وقتى كه جواب رو گرفتم نمي دونستم خوشحال باشم يا ناراحت. جواب آزمايش مثبت بود و من حامله بودم. شوهرم تا فهميد حامله ام كلى كتكم زد. آخه قرار گذاشته بود تا يه مدت جلوگيرى كنيم وقتى فهميد در اين مورد هم رودست خورده عصبانى تر شد.
برام شرط گذاشت يا بچه رو سقط كنم يا وقتى زاييدم بچه رو تحويلش بدم و برا هميشه از زندگيش برم بيرون. با اينكه مي دونستم كه اين يكى بچم هم بايد بدون من بزرگ بشه ولى بازم دلم رضا نداد كه سقطش كنم, شرطش رو قبول كردم كه بعد از زايمان بچه رو تحويلش بدم و برا هميشه از زندگيش برم بيرون.
كارم شده بود اشك و آه كه چرا از اولش راستش رو نگفته بودم ولى ديگه پشيمونى فايده ايى نداشت. روز زايمانم بدترين روز عمرم بود چون حتى اجازه نداد برا يه بار هم كه شده بچم كه دختر بود رو ببينم. فرخنده كه بچه رو ديده بود ميگفت خيلى شبيه منه. بعد از مرخص شدنم به خونه فرخنده رفتم و يه كم بعد هم شوهرم طلاقم داد. افسرده شده بودم و همش گريه ميكردم تا اينكه يه روز شوهر اولم به ديدنم اومد و گفت كه فهميده همه حرفايى كه قبلا شنيده بوده سوءتفاهم بوده حالا هم پشيمون شده و ميخواد كه من بهش برگردم مخصوصا كه دلم برا بچه ها حسابى تنگ شده بود. قبول كردم ولى به شرطى كه حتى شده يه بار دختر كوچولوم رو ببينم. اونم كلى رفت و اومد تا رضايت گرفت كه بعضى وقتا برم بچه رو ببينم.
خودم رفتم خونه شوهرم تا بچه رو ببينم كه ديدم مهمونى داره , مثل هميشه همه دوستاش اونجا هستن و همه هم مست بودن. تو اتاق دخترم رفتم و داشتم از لحظه هايى كه اونجا هستم استفاده ميكردم كه يكى از اون خدا بيخبرا كه مست هم بود اومد تو اتاق و در رو قفل كرد هر چى فرياد زدم ,زار زدم صدام به كسى نرسيد. با يه تصميم آنى آينه ميز توالت رو شكوندم كه از خودم دفاع كنم, كه مردك هوشيار شد و در رو باز كرد. شوهرم كه تازه از مستى بيرون اومده بود پشت در اتاق رسيد و با ديدن صحنه كلى ناراحت شد. ميخواستم ازش شكايت كنم كه به التماس افتاد كه پاش رو به كلانترى و اين جور جاها باز میكنم منم براش شرط گذاشتم كه بذاره مرتب دخترم رو ببينم. با اين شرط قبول كرد كه دخترم تا وقتى كه شوهر نكرده نفهمه كه من مادرش هستم، قرار شد كه ...."
اينجاى حرفش كه رسيد خاله ديگه طاقتش رو از دست داد و شروع به بلند بلند گريه كردن كرد. رويا براش ليوان آبى برد و سعى كرد آرومش كنه. منم يه كمى با حرفاش گيج شده بودم.
خاله ادامه داد:
" داشتم ميگفتم با اين شرط قبول كرد كه دخترم منو به عنوان خاله بشناسه. اينطور شد كه دخترم شيده , به جاى مامان منو به عنوان خاله شناخت. آرزو داشتم كه يه بار مامان صدام كنه. ولى قول و قرار گذاشته شده بود. منم برگشتم پيش شوهر اولم و دوباره ازدواج كرديم."
گيج شده بودم .
رويا: "شيده. متوجه حرفاى مامان شدى؟"
" نه. اون دختر الان كجاست؟"
رويا : "شيده اون دختر تويى. خواهر كوچولو."
"چى؟ من؟"
شوكه شده بودم , در حالى كه صورتم از اشك خيس شده بود بلند شدم رفتم روبرو خاله ايستادم.
"حالم ازت بهم ميخوره...از همتون بدم مياد...مامان من همون موقع واسه من مرده. تو فكر نكن كه حتى يه بار اون طور كه بخواهى صدات بزنم. نميدونى چقدر سخته بى كس بزرگ شدن اون سالها كه آرزو داشتم يه نفر پيشم باشه و نصيحتم كنه راهنماييم كنه تو كدوم گورى بودى ؟ آرزو بدلم موند كه يه بار مامانم مثل بقيه نوازشم كنه... ميدونى چرا با كسى رابطه ندارم ؟ميدونى چرا هيچ دوستى ندارم ؟چون به همشون حسوديم ميشه. همشون از مامانشون برام تعريف ميكنن.ولى من چى ؟ ميدونى بدترين روز عمرم چه روزى هست؟ روز مادر ....!! چون كسى رو ندارم كه واسش هديه بخرم. با كسى صميمى نشدم تا نكنه ازم بخوان باهم بريم واسه مامانمون خريد كنيم . اينا همش تقصير توئه لعنتى هست. ازت بدم مياد ,متنفرم.
گريم به هق هق تبديل شده بود."
خاله سرش رو پايين انداخته بود و در حالى كه گريه ميكرد گفت:
" منو ببخش دخترم."
"به من نگو دخترم . شرمم ميشه يكى مثل تو مادرم باشه."
رادين از عصبانيت بلند شد يقمو گرفت و گفت :
"اگه تو سختى كشيدى. مامان هم سختى كشيده. پس اينهمه حرف بيخود نزن."
romangram.com | @romangram_com