#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_120


مشغول خوردن صبحونه بوديم كه ياد حرف بابا تو بيمارستان افتادم. گفته بود برم سراغ خاله يه چيزى ازش بپرسم.

سريع بلند شدم و با خاله تماس گرفتم و خاله هم گفت كه شب با شكوه و محمد بريم خونش تا موضوع رو بگه. نمي دونستم چى ميخواد بگه زياد تو فكرش نرفتم. شايد هم نصيحت ميخواد بكنه.

دلم واسه مامان و سمانه تنگ شده بود ولى نمي خواستم برم ديدنشون. بيشتر تلفنى با مامان حرف ميزدم. از وقتى كه عليرضا منو تو بيمارستان تنها گذاشته بود, مامان هم ازش دلخور شده بود و رفته بود خونه سمانه. مي دونستم حسابى تنها شده. سمانه هم به گفته مامان باهاش سرسنگين بود. خودم هم دلم برش تنگ شده بود مخصوصا اون چشماى جادوييش.

تو آژانس بوديم كه شكوه گفت :

" شيده. من امشب ميرم خونه رويا جون."

" اِ...خبريه؟"

"خبره چى ؟ يه كم ميخواييم با هم حرف بزنيم."

"راجع به عماد؟"

" نه بابا. اونطوريا كه فكر ميكنى نيست. هنوز خاك كريم خشك نشده. تا دادگاه سياوش بايد خودمو آماده كنم. فعلا به چيز ديگه ايى فكر نميكنم. عماد هم حرفى به غير از حرفاى معمولى دختر خاله ايى , پسر خاله ايى نزده."

"باشه , باشه , فهميدم مي خواستم شوخى كنم يه كم بخندى . خيلى وقته نديدم بخندى."

با حرف من تو فكر رفت. تا رسيدن خونه خاله ديگه حرف مهمى نزديم.

جلو خونه خاله كه رسيديم. ماشين سعيد, رادين و عليرضا رو ديدم. اوه چه خبره.

وارد خونه شديم و با همه سلام و احوالپرسى كردم. به عليرضا سلام سردى دادم و دورترين محل به اون نشستم. با چشماش داشت التماس ميكرد كه اينكار رو باش نكنم. ولى لج كرده بودم. نگاش آتيشم ميزد. مي دونستم كه جلو همه دارم كوچيكش ميكنم , ولى نمي تونستم روزاى سختمو فراموش كنم. ولى بازم اون دل لعنتى عاشقش بود.

يه كم كه از نشستنمون گذشت,

گفتم : "خاله جون ميشه بگيد چه موضوعى رو بايد من بدونم ؟ بابا هم خيلى اصرار داشت كه هر چه زودتر بيام خونتون و اون موضوع رو بدونم."

"باشه ميگم. ميخوام يه داستان برات بگم. فقط لطفا همه حرفامو تا آخر بايد گوش بدى. باشه؟ حرفو رو هم قطع نكن."

" باشه خاله , دارى كم كم نگرانم ميكنى."

"گوش كن."

خاله به نقطه ايى از اتاق خيره شد و شروع كرد:

رادين و رويا كوچيك بودند كه با باباشون سر يه مسئله خيلى كوچيك و پيش پاافتاده دعوامون شد. يه سوء تفاهم بود كه باعث شد اون خدا بيامرز طلاقم بده و بچه هام رو ازم بگيره. تا مادر نشى نميدونى كه چقدر سخته كه از بچه هات دور بشى. بدتر اون تهمتى كه براى گناه نكرده بهت بزنند.

هيچ كسى رو هم نداشتم. تك وتنها بودم فقط يه دوست داشتم به اسم فرخنده. بعد از طلاق تو خونه اون رفتم تا بتونم خودمو جمع و جور كنم و يه كارى واسه خودم دست و پا كنم. ولى هر چى پى جور كار شدم , نتونستم كار مناسبى پيدا كنم. هيچ كارخاصى هم بلد نبودم. چند وقت كه گذشت يه روز فرخنده صدام زد و گفت كه ميخواد باهام حرف بزنه. كلى راجع به زندگى و سختياش و تنهايى گفت. كه يه زن تنها خيلى سخته تو يه جامعه پر از گرگ دووم بياره. بعد از كلى مقدمه چينى گفت كه يه نفر ميشناسه كه دنبال يه زن خوب ميگرده و اگه كه من راضى هستم منو بهش معرفى كنه. اولش ترديد داشتم ولى وقتى كه از وضع مالى خوبش برام گفت راضى شدم. فقط يه مسئله بود و اونم موضوع ازدواج و بچه هام.فرخنده گفت كه بهش گفته من چند وقت صيغه كسى بودم, ولى در مورد بچه ها چيزى نگفت.


romangram.com | @romangram_com