#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_119
" امير من بيرونم. راستش دير وقت شده نميتونم برم خونه, ميتونى بيايى دنبالم؟"
"شيده من الان جايى هستم مأموريت دارم. آدرس بده ميگم يكى از بچه ها بياد دنبالت."
آدرس رو دادم تو ايستگاه اتوبوس كه همونجا بود منتظر نشستم. یه مدت كه گذشت يه ماشين برام بوق زد. عليرضا بود. اين امير و رادين رو ميخوام بكشم.
بدون هيچ حرفى در جلو رو باز كردم و سوار شدم. اونم راه افتاد.
"شيده ميشه بگى چرا اينهمه كارايى انجام ميدى كه خودت هم ميدونى خوب نيست. تا اين موقع شب چرا بيرون موندى؟ چرا به خودم زنگ نزدى ؟"
" من اسير و زندانيت نيستم كه اينهمه سؤال مي پرسيا."
"ميدونم , عشقم هستى. خانمم هستى ، اين چند وقته هم كه مأمور عذابم شدى و همش اذيتم ميكنى."
جوابش رو ندادم سرم رو به پنجره تكيه دادم و چشمام رو بستم.
با بوى عطرى كه خيلى نزديك بينيم بود , بيدار شدم. اول يقه عليرضا به چشمم خورد بعدش هم خودش. بوى عطرش داشت مستم ميكرد. تو بغلش بودم. منو گذاشت رو تختم. در اتاق رو بست و خودش هم كنارم رو تخت نشست. ديگه كاملا بيدار شده بودم.
"مرسى كه منو رسوندى، حالابرو."
"ميشه شب پيشت بمونم. شيده اين چند وقته..."
نذاشتم حرفش تموم بشه. خواستن و نياز و رو تو چشمامش ديدم ولى نمي تونستم روزاى سخت گذشتمو فراموش كنم كه تحقيرم كرده بود.
" عليرضا برو."
" يه امشب..."
"خواهش ميكنم برو. من حالم خوب نيست."
بدون هيچ حرفى رفت.
تا صبح گريه كردم و زار زدم. خودم هم نميدونستم به قول رادين چه مرگم شده بود.
صبح با صداى محمد از خواب بيدار شدم.
"كبوتر كبوتر پرواز نميكنى؟ب لند شو صبحونه بخوريم."
"محمد خوابم مياد برو."
صداى شكوه اومد كه داشت به زور محمد رو با خودش مي برد. دلم طاقت نيورد تا به خواستش بى اعتنا باشم.
"محمد صبر كن حالا ميام با هم صبحونه بخوريم."
romangram.com | @romangram_com