#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_118


با اينكه از ته قلبم راضى به اين كار نبودم ولى كنار عليرضا كه نزديك در بود رفتم و با بابا خداحافظى كردم و خواستم برم بيرون كه احساس كردم يه برق فشار قوى به دستام وصل كردن.

دستام تو دست عليرضا بود. لبام رو از زور عصبانيت به هم فشار دادم با هم از اتاق بيرون اومديم.

" دستمو ول كن احمق."

: اينقدر تلاش نكن فايده نداره. مگه نميخوايى راجع به كاركردن حرف بزنى؟ بريم بيرون ."

با هم بيرون رفتيم چند تا نيشگون از دستش گرفتم تا دستم رو ول كنه. ولى نيشگو نهاى من كجا و دست هاى قوى و محكم عليرضا كجا.

كنار ماشين عليرضا ايستاديم.

"خب از اين به بعد هر وقت كارم داشتى خودت ميگى , نه اينكه يه نفر ديگه رو بفرستى."

" اونش ديگه به خودم مربوطه. ميخوام برم سركار. فردا بيا تا."

"يواش يواش خانم. زياد تند نرو. اول ببين من راضيم بعدا قول و قرار بذار. من راضى نيستم برى سركار. اگه ميخوايى كار كنى بيا سر خونه زندگيت.هر جا هم بدون اجازه من برى فورى ميفهمم و نميذام. متوجه شدى؟"

"تو يه احمق نفهمى. با اون سياوش عقده ايى فرقى برام ندارى."

دستمو محكم از دستش كشيدم و پياده راه افتادم. يه كم كه رفتم تلفنم زنگ خورد. رادين بود. نمي خواستم جواب بدم. ولى ياد اون روز كه ميخواست تنهام بذاره افتادم و جواب دادم.

"چته باز فرار كردى؟ كجايى؟"

"نميدونم. ميخوام تنها باشم برو خونه من خودم ميرم."

"هر طور راحتى. دير نرى ها."

"باشه."

ولى به حرفش توجه نكردم تا دير وقت تو خيابونا مي گشتم. ديگه از خستگى كيفم رو رو زمين مي كشيدم. خيابون هم خلوت بود و تا خونه هم راه زيادى بود. با صداى پارس سگى از وحشت جيغ بلندى كشيدم و پا به فرار گذاشتم. تلفنم رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم.

" الو رادين."

"شيده من جايى هستم نميتونم حرف بزنم. بعدا زنگ بزن."

فورى هم قطع كرد. معلوم نبود كجا بوده. از ترس نمي دونستم چكار كنم. عقلم ميگفت به عليرضا زنگ بزنم ولى دلم ميگفت نه. گوشى رو برداشتم و به امير زنگ زدم.

" الو امير."

"شيده خوبى ؟"


romangram.com | @romangram_com