#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_117
"چرا ميلرزى؟ رنگت پريده."
" آره وقتى استرس دارم اينطورى ميشم. بابا حالش خوبه؟"
"زياد نه. داريم ميريم بيمارستان."
"مي دونستم يه چيزى شده. حالش خيلى بده؟"
"ديروز داداگاهش تموم شد و حكم صادر كردن. حكمش، حكمش ابد شد."
"واى. بابا هم به خودت بد كردى هم به من. حالش از شنيدن حكمش بد شده؟"
" آره. سكته كرده."
تا رسيدن به بيمارستان همش تو فكر لحظه هاى خوب و بدى كه با هم داشتيم بودم. بالاخره بابام بود به عنوان بابا خيلى دوسش داشتم. ولى از كاراش هم بدم ميومد و مي دونستم كه بايد مجازات بشه.
به بيمارستان كه رسيدم نمي تونستم درست راه برم بدنم يخ كرده بود.
رادين دستم رو گرفت تا رسيدن به اتاق بابا سرم پايين بود و مي لرزيدم. بيرون اتاق يه سرباز مراقب , رو صندلى نشسته بود. تا رادين رو ديد ايستاد و سلام نظامى داد و در اتاق رو باز كرد.
بازم اين ، نميدونم هر جا ميرفتم چرا اين عليرضا جلو چشمام بود. داشت با بابا حرف ميزد. چقدر بابا ضعيف شده بود موهاش خيلى كوتاه شده بود. صورتش هم چروكاش بيشتر تو چشم بود. رنگش هم پريده بود. با بغض نزديكش رفتم و فقط تونستم بگم :
" بابا ..."
"شيده بابا گريه نكن. صدات نكردم كه بيايى اينجا واسم گريه كنى."
حرف زدنش مثل همون موقعها دستورى بود. از اين موضوع خوشحال شدم كه بابا رفتارش با من تغييرى نكرده.
"اين اولين و آخرين بارى هست كه ميايى ديدنم. چه زنده باشم چه نباشم. خوش ندارم بيايى ديدنم. متوجه شدى؟"
"بله. چشم."
ميدونستم كل كل باهاش فايده نداره هميشه حرف خودشه.
"اينجا جلو شوهرت و پسر خالت ميگم. ميرى خونه خالت ميگى اون موضوع رو كه ميخواستى بگى الان وقتشه."
"چه موضوعى بابا؟"
"گفتم برو از خالت بپرس نه از من. حالا هم دست شوهرت رو بگير و برو. ديگه هم نميخوام ببينمت."
" بابا بذار بعضى وقتا بيام."
"برو بحث نكن. با شوهرت برو تا خيالم راحت بشه."
romangram.com | @romangram_com