#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_114
"خب محمد كيكت كه خوردى يه كم استراحت كن تا من برم برا شام پيتزا سفارش بدم."
با دهن پر , خنده ايى كرد و منم بيرون اومدم و رفتم تو هال تا تلفنم رو بردارم.
"هنوز كه اينجايى ... ميشه برى ديگه."
"چرا اينقدر سخت ميگيرى شيده ؟ دلم برات تنگ شده."
پوزخندى زدم و گفتم :
"هه...اون شيده احمق كه با اين حرفا گوشش دراز ميشد مرد. هر چقدر دلت ميخواد بذار تنگ بشه براى من مهم نيست. لطفا تنهام بذار."
"شيده لج نكن. خب ميدونم نبايد دست روت بلند ميكردم. ولى داغون شدم وقتى خالت زنگ زد و گفت باز رفتى سراغ سياوش. بيا يه فرصت ديگه به خودمون بديم."
"فرصت هات تموم شد. خيلى فرصتا رو از دست دادى , حالا تا ديوونم نكردى برو بيرون."
بدون حرفى در رو بهم زد و بيرون رفت.
با عصبانيت گوشى رو برداشتم و شماره رادين رو گرفتم.
"الو شيده مهمونات رسين؟"
"احمق نفهم من گفتم خودت بيارشون , نگفتم؟"
"خودتى. من كار داشتم به عليرضا گفتم , اونم ميخواست باهات حرف بزنه."
_" نميخوام ديگه ببينمش. فهميدى؟ ديگه اينطورى واسه من نقشه نكش."
"داد نزن. منم ميتونم داد بزنم. شب ميام اونجا ببينم چه مرگته باز به سرت زده. نرى بيرون نصف شب بيايى ها. من شبا زود ميخوابم."
با اين حرفش خندم گرفت.
"نه بابا هنوز پام خوب نشده. حوصله پياده روى ندارم.
"شب ميبينمت."
بخاطر محمد كه زود ميخواست بخوابه زود شاممون رو خورديم و داشتيم با شكوه چايى ميخورديم كه زنگ زدن. تا رادين رو ديدم در رو باز كردم.
نگاهى به لباسام انداختم يه تونيك سياه با شلوار استريچ قرمز. شال و روسرى هم نمي پوشيدم اصولا تو خونه. اون موقع ها هم بخاطر احترام به مامان و عليرضا مي پوشيدم.
اومدن رادين با تأخير شد.
romangram.com | @romangram_com