#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_113
" به سلامت."
شكوه با تعجب نگام ميكرد, عليرضا هم همونطور ايستاده بود.
"منتظر چى هستى؟ گفتم به سلامت."
شكوه: "خانم چرا عصبانى هستى ؟ بيچاره جناب سرگرد از صبح تا حالا دنبال كارامون بودن خسته شدن."
بعد رو به عليرضا كرد و گفت :
" بفرماييد.چايى هم كه حاضره."
عليرضا با لبخندى وارد شد و روى اولين مبل نشست.
با عصبانيت همينطور كه محمد بغلم بود به طرف پله ها رفتم و
گفتم :
"شكوه محمد رو ميبرم تو اتاقش. اون كيك و شربت , برا محمد هست, لطفا براش بيار."
محمد رو گذاشتم رو تخت.
محمد:
"كبوتر چرا عصبانى هستى؟ نكنه باز پر و بالت رو چيدن؟"
" نه عزيزم ايندفه قلبم رو از جا در آوردن."
محمد:" مگه ميشه؟ چه جورى؟"
"خودم هم نميدونم."
در باز شد و شكوه با سينى كيك داخل شد. محمد تا كيك رو ديد زود بلند شد و گفت :" آخ جون."
شكوه : "محمد زياد حركت نبايد داشته باشى , مادر آروم باش."
"شكوه مهمونت رفت."
"خانم مهمون من كه نبود. ولى فكر كنم رفت."
"ميشه اينقدر به من نگى خانم , بگو شيده."
"باشه. خدا عمرت بده خودم هم زياد راحت نبودم."
romangram.com | @romangram_com