#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_112


"رادين حالم خوب نبود. تو خيابونا راه ميرفتم يه مرتبه به خودم اومدم ديدم ديروقته. تاكسى گرفتم و اومدم."

"ميدونى اگه گير يه آدم ناجور ميوفتادى چه بلايى سرت ميومد؟ چرا اينهمه تو بى فكرى؟"

عصبانى شده بودم , رادين هم يه نفس داد ميزد.

"اصلا به تو ربطى نداره. از همتون بدم مياد. مگه من براتون مهم هستم كه دنبالم گشتين. تا يه مسئله ايى بيش مياد بايد چند تا سيلى و تو دهنى بخورم . ولم كنين بريد گمشيد. از اسم هر چى مرده بدم مياد."

رادين رو كنارى زدم و ميخواستم در رو باز كنم كه رادين كليد رو از دستم در آورد و خودش در رو باز كرد پرتم كرد داخل حياط.

انگشتش رو به علامت تهديد بلند كرد و جلو صورتم اورد

و گفت:

"شيده, من اگه يكى دلم رو زد ديگه تا آخر عمر اسمش رو نميارم. باور كن تو هم با اين حرفات دارى دلم رو ميزنى. اگه نمي خوايى ببينيم بگو , بخدا تا عمر دارم طرفت نميام. همينطور كه تا قبل از اين بخاطر خودت نيومده بودم طرفت. حالا هم اگه برم ديگه شيده ايى نمي شناسم. دارى با كى لج ميكنى ؟با خودت؟ من ؟ يا اون شوهر بدبختت كه نميدونى تا حالا به چه حالى بوده. گفتيم حتما يكى از آدماى سياوش گرفتت. ديگه اسم منو نيار. پام رو كه از اين در گذاشتم بيرون كسى رو به اسم شيده نمي شناسم."

منتظر جواب نشد و به طرف در حركت كرد تا بره.عليرضا رو كه از دست داده بودم كسى ديگه رو نداشتم تا بهش تكيه كنم تنهايى رو نمي تونستم تحمل كنم. به رادين عادت كرده بودم نمي تونستم از اون هم بگذرم. دنبالش دويدم و تو لحظه آخر از پشت بغلش كردم.

"رادين تو رو خدا تنهام نذار."

برگشت و منو از خودش جدا كرد و گفت :

"ديگه با من اينطورى نكن، خوب؟ هر جا خواستى برى اون تلفن لعنتى رو خاموش نكن، قول؟"

" باشه , قول."

سرم رو بوسيد و گفت :

"بايد برم عليرضا هم كه بيرون ايستاده. اونم حالش خرابه.فردا ميام با هم حرف بزنيم."

"شب بخير."

تا صبح فكر و خيال نمي ذاشت بخوابم. به طلاق فكر نكرده بودم اون حرفا رو هم همينطورى به عليرضا زده بودم. ولى نميتونستم به زندگى مشترك با عليرضا هم فكر كنم. احساس ميكردم تو دنيا تك و تنها هستم. قدرت تصميم گيرى نداشتم. خيلى بده كه نتونى حرفاتو با كسى در ميون بذارى و ازش كمك بخواهى مامان.

صبحونه رو خوردم و بيرون رفتم تا براى شكوه و محمد يه كم وسيله بخرم. پس اندازم داشت تموم مي شد بايد فكرى به حال خودم ميكردم. تا ظهر بيرون بودم و سر راه هم غذا گرفتم و خونه اومدم. ماشين وسايل هم , يه كم بعد رسيد با كمك راننده وسيله ها رو تو اتاق خواب بالا جا دادم.

با رادين تماس گرفتم كه خسته هستم و بيمارستان نميرم خودش شكوه و محمد رو بياره. اونم قبول كرد.

غروب بود و منتظر بودم كه زنگ زدن. از تو آيفون شكوه و محمد رو ديدم و در رو باز كردم.

منم رفتم تو آشپزخونه تا چايى بريزم بيارم. برا محمد هم كاپ كيك به شكل سر ادمك خريده بودم با شربت واسش آماده كردم و گذاشتم تو سينى و رفتم تو هال. در باز شد و شكوه و پشت سرش هم. عليرضا در حالى كه محمد بغلش بود اومد داخل. از عصبانيت سينى رو محكم كوبيدم رو ميز وسط به طرفش رفتم و محمد رو از بغلش بيرون كشيدم و با عصبانيت گفتم :


romangram.com | @romangram_com