#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_111
سعى خودم رو كردم كه صدام نلرزه ولى زياد موفق نبودم.
"شكوه جان مزاحم نيستى , من تنها زندگى ميكنم شوهر هم ندارم. همش خواب و خيال بود. حرفام هم فقط روياهام بود."
منتظر عكس العمل كسى نشدم. سريع خداحافظى كردم و از بيمارستان بيرون اومدم. قلبم تند تند ميزد. از عليرضا كه اينطورى كوچيكم كرده بود ناراحت بودم. ولى هنوز عشقش تو قلبم بود. لعنت به اين عشق.
تا پاركينگ همش رو دويدم. كنار ماشين رادين منتظر ايستادم تا بياد. از پشت سرم صداى پايى رو شنيدم بدون نگاه كردن ,گفتم:
" رادين زود باش بريم حالم خوب نيست."
"برا چى حالت خوب نيست؟"
عليرضا بود.
" مگه مهمه برات؟"
"معلومه كه مهمه. هر چى كه به تو مربوط ميشه برام مهمه. فكر كردى از سنگم، نميدونم چرا درك نميكنى. باور كن خيلى دوست دارم درست اين چند وقته همش با هم درگير بوديم ولى همه فشارا رو دوشم بوده. خواهش ميكنم يه كم به من حق بده."
حالا ديگه روبروم ايستاده بود. سرم رو پايين انداختم تا نبينمش.
" اينقدر ازم بدت مياد كه نگام نميكنى؟ شيده, اگه اتفاقى برات ميوفتاد خودمو نمي بخشيدم. دركم كن. مجبور بودم سخت بگيرم تا بتونم جلوت رو بگيرم. حتما رادين گفته كه قبل از اينكه تو برى اون سياوش ,كار خودش رو كرده بوده فقط منتظر تو بوده. اگه ميذاشتم برى زنده نمي ذاشتت."
"ولى اينقدر برات بى ارزش بودم كه منو دور انداختى. حالا چى ميخوايى؟"
"باور كن از دست خودسريت ناراحت بودم , معذرت ميخوام. نمي دونستم كه رفتى تو اون خونه يعنى زودتر ميومدم سراغت. فكر ميكردم خونه خالت هستى. من مأموريت بودم تازه امروز برگشتم."
" ديگه نميخوام ببينمت برو پى كارت."
"شيده من معذرت ميخوام. بيا با هم بريم خونه وسايلت و بردار برگرد پيش خودم."
"متاسفم جناب سرگرد, دير بفكر عذر خواهى افتادى همينطور كه شنيدى من زيادى تو فكر و خيال بودم. زود منو دور انداختى منى كه به غير از تو كسى رو نداشتم. منى كه زود عاشق شدم. ولى تو لياقت اينهمه عشق رو نداشتى, رودل كردى. حالا هم برو منتظر باش تا احضاريه دادگاه بياد برات."
تا حرفم تموم شد نميدونم كجا ولى اونقدر دويدم كه به نفس نفس افتادم. دورو برم رو كه نگاه كردم همه جا ناآشنا بود. اهميتى ندادم تلفنم هم همش زنگ ميخورد. خاموشش كردم و راه افتادم. به خودم كه اومدم هوا تاريك بود و كنار خيابون داشتم راه ميرفتم پاهام ديگه نا نداشت. نگاهى به ساعت انداختم ساعت دوازده شب بود.خيابونا خلوت بود. اينهمه مدت فقط برام مثل يه دقيقه گذشته بود. شانسم يه تاكسى برام بوق زد. مسير رو گفتم و سوار شدم. نيم ساعتى طول كشيد تا به خونه رسيدم كرايه رو دادم و به طرف خونه رفتم.
دم در رادين و عليرضا به ماشين رادين تكيه داده بودند و ايستاده بودن.
رادين تا منو ديد به طرفم اومد شونه هامو گرفت و با عصبانيت گفت:
"معلومه چه مرگت هست؟ تا حالا كدوم گورى بودى ؟هيچ ميدونى كجاها كه دنبالت نگشتيم. جواب بده لعنتى."
"رادين ولم كن حوصله ندارم."
"حرف بزن و گرنه مي كشمت. تلفنت رو چرا خاموش كردى؟"
romangram.com | @romangram_com