#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_110


"خوش خيال نباش. ..همون موقع كه سياوش به تو زنگ ميزنه ميگه بيا , با كريم درگير ميشه و كريم كشته ميشه و بعد هم با تفنگ تو سر محمد ضربه ميزنه. فكرش بكن اگه عليرضا يه كم ديرتر رسيده بود و بلايى سرت ميومد بعدش نمي گفتى كه شوهرم عرضه نداره و بى غيرت هست؟ تازه معلوم نبود كه سياوش چه نقشه ايى برات كشيده بوده."

"خب حالا چرا اينقدر طرفداريش رو ميكنى؟ گفت ديگه اسمم رو نمياره. منم كه اعتراضى نكردم. ولى خيلى داره سخت ميگره. اصلا ولش كن. نميخوام در موردش حرف بزنيم."

"ميشه يه خواهشى ازت بكنم."

"هوم ...چى؟"

"محمد فردا مرخص ميشه. اگه اعتراضى ندارى يه مدت شكوه با محمد بيان پيشت تا تكليفشون مشخص بشه."

"خوبه از نيمرو خوردن راحت ميشم"

"خوب چيز ديگه ايى درست كن بخور"

" بلد نيستم. املت رو هم ديشب از خاله پرسيدم. حالم از غذاى بيرون هم بهم ميخوره."

"آفرين... !! خوبه كه عليرضا زود فهميد سرش كلاه رفته."

ناهار رو با خنده و شوخى تموم كرديم با هم رفتيم بيمارستان.

در اتاق محمد رو كه باز كرديم اول رادين وارد شد و بعدش هم من.

عليرضا تو اتاق بود و داشت با شكوه حرف ميزد. بدون هيچ توجهى به طرف محمد رفتم و غرق بوسش كردم مخصوصا او لپاى خوشگلش رو.

محمد: "كبوتر برگشتى؟"

" آره."

شكوه كه حرفاش تموم شده بود , كنارم اومد و گفت:

" از وقتى به هوش اومده همش سراغت رو ميگيره."

منم مشغول نوازش و بوسيدن محمد شدم. خدائيش خيلى ناز بود. منم كه عاشق لپ چال دار بودم.

شكوه رو به رادين كرد و گفت:

"نميدونيد كه شيده خانم چقدر از شما تعريف كرده. صبح كه از خواب بيدار ميشد به شما هم صبح بخير ميگفت. اسم عليرضا از زبونش نميفتاد."

اَه شكوه هم وقت گير آورده بود. رادين رو با عليرضا اشتباه گرفته بود. عليرضا هم كه هنوز اونجا ايستاده بود.ولى من طورى ايستاده بودم كه پشتم بهش باشه.

شكوه: "خانم مثل اينكه قراره بياييم خونه شما. يه وقت مزاحم شما و شوهرتون نباشيم."


romangram.com | @romangram_com