#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_109

"رادين مرسى خوشحالم كردى. هر چى بخواهى بهت ميدم. حالا ميشه برم ببينمش."

"الان كه نه. فردا ظهر وقت ملاقات ميام دنبالت."

"واى تا فردا ظهر من ميرم كه. نميشه پارتى بازى كنى؟"

" با اون سابقه داد و فريادت تو بيمارستان, پارتى واسه تو فايده ايى نداره."

يه كم با هم حرف زديم و قطع كردم. از خوشحالى نمي تونستم بخوابم. تا صبح بيدار بودم. روشنايى آفتاب كه به صورتم خورد چشمام بسته شد و خواب رفتم.

با صداى زنگ در بيدار شدم. نگاهى به ساعت انداختم واى ساعت دوازده ظهر بود. از تو ايفون رادين رو ديدم در رو باز كردم و پريدم تو دستشويى. صداى در هال اومد بعدش هم رادين كه داشت صدام ميزد:

"شيده ...شيده كجايى؟"

"رادين تو دستشويى هستم ,بشين تا بيام."

زود دست و صورتم رو شستم و بيرون اومدم رادين تو هال نشسته بود درست روبروى حمام.

"سلام به پسر خاله عزيزم امروز حالم خوبه."

رادين سلامى كرد و مات و مبهوت نگام ميكرد.

با تعجب گفتم : "چيه؟ چته؟"

"برو زود لباساتو بپوش. بعدا بيا !!"

تازه متوجه وضعيت شدم سريع دويدم تو اتاق خواب. قلبم تند تند ميزد. يه تاپ بندى كرم رنگ و واى. با يه شلوارك .البته اگه اسمشو مي شد گذاشت شلوارك!! عجب افتضاحى. جلو مامان و سمانه هم من اينطورى نرفته بودم. جاى عليرضا حسابى خالى بود...!!!!!

سريع يه تى شرت فيروزه ايى با يه جين سفيد پوشيدم و بيرون رفتم.

"ببخشيد رادين حواسم به لباسم نبود تازه بيدار شده بودم."

"اشكال نداره. زود اومدم تا اول با هم بريم ناهار بخوريم بعد بريم بيمارستان."

تو رستوران نشسته بوديم و داشتيم ناهار ميخورديم كه رادين گفت:

"هنوز تصميمى واسه زندگيت نگرفتى؟ تا كى ميخوايى اينطورى زندگى كنى؟"

"خودم هم نميدونم. ميبنى كه آقا بجاى دلجويى از من خودشو كنار كشيده."

"عليرضا شايد زياد احساساتش رو نشون نده ولى خيلى به فكرت هست. اون روز كه مامان زنگ زد و گفت رفتى , اداره رو , رو سرش گذاشته بود تا برگه مأموريت رو گرفت ,مثل برق راه افتاد تا زودتر از تو برسه. نميدونى چقدر عصبى و ناراحت بود"

"اگه گذاشته بود برم تو باغ اين بلا سر محمد و كريم نميومد."

romangram.com | @romangram_com