#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_108
سعيد كلافه از جاش بلند شد. يه كم قدم زد و با يه ببخشيد رفت بيرون.
نگاهى به رويا انداختم و گفتم :
" ببخشيد نمي دونستم ناراحت ميشه."
رويا: "خوب شكوه دختر خالشون بوده. بعد اون جريان كه براى شكوه پيش اومد به زور عماد رو زن دادن. هيچ حسى به زنش نداشت. خانمش هم دكتر بود. گفتن كم كم زندگيشون درست ميشه. ولى نشد."
"الان عماد كجاست؟ "
"پارسال تو جاده چالوس با زنش تصادف ميكنه. زنش همونجا بيچاره فوت ميكنه. خودش هم متاسفانه پاهاش فلج ميشه."
" آخى ناراحت شدم. نميدونى شكوه وقتى در مورد عماد حرف ميزد چه برقى تو چشاش بود."
یه هفته خونه خاله موندم. با اصرار من, با رويا رفتيم و يه كم خونم رو تميز كرديم و يه سرى وسايل ضرورى رو هم خريدم. يه مقدار خرد و ريز هم خاله داد و تو خونه خودم مستقر شدم. يه خونه حياط دار و خوشگل بود. البته قبلا يه بار ديده بودمش. يه اتاق خواب و هال آشپزخونه و سرويس بهداشتى پايين بود. پنج تا پله ميخورد به بالا. اونجا هم يه هال كوچكتر با سرويس جدا و دو تا اتاق خواب داشت. اتاق خواب پايين رو برا خودم اماده كرده بودم.
رويا مرتب هر روز باهام تماس داشت. اونم سرش شلوغ بود و زياد وقت نداشت كه بياد پيشم. رادين هم بيشتر بيرون باهام قرار ميذاشت تا اينكه بياد خونه.
داشتم براى خواب آماده ميشدم كه رادين زنگ زد.
"الو رادين"
" دختر خاله گلم , خوبى؟"
"بد نيستم."
"نشد يه بار ازت بپرسم بگى خوبم."
"دروغ دوست ندارم بگم."
"حالا با اين خبرى كه بهت ميدم ديگه بايد خوب خوب بشى."
" چى شده؟ محمد؟"
"در عوض خبرم چى گيرم مياد؟"
"هر چى بخواهى. زود باش نصف عمر شدم."
" آره محمد به هوش اومده."
از خوشى جيغى كشيدم و رو تخت بالا پايين مي پريدم.
romangram.com | @romangram_com