#عشق_برنامه_ریزی_شده_پارت_107
"تو رو خدا اينهمه گريه نكن. ميخوايى خودت برى با عليرضا حرف بزنى؟"
" نه يعنى اينقدر واسش كم ارزش بودم كه همين طورى ولم كرد. همش فكر ميكنم چون وقتى اومد خواستگارى زود جواب مثبت دادم و اونم زود به خواستش رسيد قدرمو نميدونه. ولش كن ديگه واسم مهم نيست. اگه هزار بار هم بياد دنبالم حتى نگاهى هم بهش نميندازم."
وارد خونه كه شديم چند تا كفش بيرون بود.
واى رويا. چقدر خانم و ناز شده بود. فورى بغلش كردم و بوسيدمش.
رويا:"چقدر بزرگ شدى ,عزيزم."
"تو هم بزرگ هم خيلى خوشگل شدى."
"معرفى ميكنم شوهرم سعيد. ايشون هم شيده دختر خالم."
رادين هم با شوهر رويا دست داد و نشستن به حرف زدن با اينكه حوصله نداشتم ولى بالاجبار نشستم. يه كم بعد رويا هم اومد و مشغول صحبت شديم.
"موضوع رو از مامان و رادين شنيدم خيلى ناراحت كننده هست. الان مشكل جسمانى ندارى؟"
"اوهوم. فكر كنم بايد دكتر زنان برم. كسى رو سراغ دارى؟"
"آره ميشناسم. يه روز كه مناسب بود با هم قرار ميزاريم, ميريم."
نميدونم چى شد كه يه مرتبه ياد عماد پسر خاله شكوه افتادم. رو به شوهر رويا كردم و پرسيدم.
" ببخشيد , ميخواستم در مورد يكى از همكاراتون سؤال بپرسم."
"بفرماييد."
"متخصص اطفال هست اسمش عماد بابايى ميدونيد مطبش كجاست؟"
با سؤال من همشون با تعجب نگام كردن.
رويا : "عماد , برادر سعيد هست , از كجا ميشناسيش؟"
"راستش، راستش نميدونم چه جورى بگم."
رويا : "شيده جون راحت باش حرفتو بزن."
" تو خونه سياوش، شكوه."
سعيد : "شكوه؟ شكوه چى؟ زود بگو. شكوه كجاست؟"
"همونجا كه سياوش پسر عمم زندونيم كرده بود. با شوهرش و پسرش. از زور ناچارى اونجا كار ميكردن. خيلى كمك كرد تا فرار كنم. شوهرشو كه از دست داده. پسرش هم تو كما بود تازه ديشب از كما بيرون اومده."
romangram.com | @romangram_com