#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_294
خستگیش در بره....
_آخ جون....دوست دالم بابایی...
_چیشد؟! مگه نگفتی مامانو بیشتر دوست داری؟
_آله ولی خب الان که ممنی نیشت....بهش نگیا...
_باشه توله....توام دختر مامانتی دیگه فقط بلدی دلبری کنی....
خنده ی روی لبمو به سختی قورت دادم و رفتم سمتشون و گفتم: چی دارید
میگید بدون من؟!
بارانا سریع گفت: هیشی ممنی بوخودا من به بابایی گفدم تولو بیشتل دوشت
دالم....
منو باربد هردو زدیم زیر خنده....بارانا هم که دید ما داریم میخندیم الکی شروع
کرد به خندیدن....
سینی چایی رو گذاشتم روی میز رو به بارانا گفتم: اینقدر از سرو کول بابات نرو
بالا خسته اس....
محکم گردن باباشو بغل کرد و گفت: بابایی خودمه...
باربد بارانارو گرفت و بعد از اینکه ی ماچ محکمش کرد رو به من گفت: خسته که
هستم اما کنار شما هیچی معنی نداره....
با شنیدن صدای آیفون نگاه هردومون به سمت در چرخید...
_هستی: کیه ینی؟!
_باربد: نمیدونم والا برو درو باز کن ببین چه خبره....
_بارانا: آخ جون....
به سمت آیفون رفتم و با دیدن سیاوش و هیوا پشت در درحالی که با لبخند درو باز
میکردم گفتم: داداشمه....
بارانا درحالی که بالا و پایین میپرید گفت: هوورررا دایی سیابش...
_باربد: نگا نگا برا داییش چه ذوقی میکنه توله....
صدای زنگ در که به صدا در اومد هر سه سکوت کردیم و باربد درو باز
کرد....اولین نفری که پرید تو و دوید به سمت من دانیال بود: سلام عمه....
محکم بغلش کردم و گفتم:سلام دورت بگردم....دلم برات ی ذره شده بود...
_دانیال:منم همینطور عمه...
دوباره محکم بوسش کردم و از جام بلند شدم....بارانا ام پریده بود بغل سیاوش و
داشت از سر و کولش بالا میرفت....سیاوش با باربد دست داد و بعد به سمتم اومد و
همونجور که داشت بارانارو کنترل میکرد که از رو کولش نیاوفته گفت: سلام آبجی....
romangram.com | @romangraam