#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_295
لبخند زدم و درحالی که بارانارو ازش جدا میکردم گفتم: سلام اخوی....
بعدم رو به بارانا گفتم: بچه بیا پایین بزار از راه برسن بعد خراب شو سرشون....
_هیوا: کسی نمیخواد مارو تحول بگیره....
سریع رفتم سمتش و بغلش کردم و گفتم: بیا ببینمت دوست جونیم...
بعد از سلام و احوال پرسی باربد راهنماییشون کرد تو پذیرایی و منم رفتم ی
چایی دبش درست کردم دور هم بخوریم....
دانیال و بارانا هم که بعد از اینکه یکم پیشمون موندن خسته شدن و رفتن تو اتاق
تا بازی کنن....
_سیاوش:خب چه خبرا....
_باربد: خبر بدبختی....والا این خواهرت و بچه خواهرت پول تو حساب من نزاشتن
اصلا....موجودی صفر...
_سیاوش دستی سرشونه ی بارد زد و گفت: داداش اون حساب درشتاتو رو کن ....
بعدم هردو زدن زیر خنده.....
هیوا درحالی که به ساعتش نگاه میکرد گفت: سه ساعت مونده به اولین کنسرته
اشکان.....من که کلی هیجان دارم....
_باربد: آره والا میدونم کچلمون کرده از بس هر روز زنگ میزنه میگه همتون
باید بیایید....
_سیاوش: منو هیوام گفتیم اول بیاییم دنبال شما بعد باهم بریم سراغ پری اینا....
_هستی: اتفاقا دیشب پری اینا اینجا بودن....
_سیاوش: ااا خوب بودن؟!
_باربد: بد نبودن...
_هیوا:خداروشکر....من که هنوزم وقتی به چهارسال پیش و کابوسایی که داشتیم
فک میکنم تنم میلرزه....
_هستی: آره سال خیلی مزخرفی بود خیلی تحت فشار بودیم...
_باربد:مهم اینه به خوبی و خوشی همشو گذروندیم....
_هیوا: همچین راحتم نبودا پوستمون کنده شد....
سیاوش چشمکی زد و گفت:از این بحث بیایید بیرون نمیخوام بهش فک
کنم....بریم سراغ بحثای شیرین.... از نی نی خبری نیست؟! این بیشعورا نمیخوان ی نی
نی بیارن؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: دس رو دلم نزار که خونه...هی میگم من میخوام
خاله بشم میگه زورت به مهسا برسه به من چه....
romangram.com | @romangraam