#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_293


دستاشو به سمتم دراز کرد و گفت: بلیم ممنی...

خم شدم و بغلش کردم و محکم لپاشو بوسیدم....باربد بازومو گرفت و درحالی که

اخم کرده بود گفت:خانم این بچه بزرگ شده دیگه بغلش نکن کمر درد میشی....

_بارانا: اااا بابایی....حسودی نکن که ممنی تورو بغل نمیتونه...

بعدم محکم گردنمو گرفت و گفت: ممنی خودمه....تو برو بگو ممنی شیوا بغلت

تونه....

_باربد: پدرسوخته رو ببین چه بلبلی میکنه برا من....برو تا نیاومدم قلقلکت بدم...

بارانا درحالی که خودشو تو بغل من بالا پایین میکرد گفت: بولو ممنی بولو...

بارانارو بردم تو اتاق و لباسای راحتیشو تنش کردم و بعد از اینکه موهای طلاییشو

شونه کردم و با ی کش بستم دست و صورتشو شستم و با خودم بردمش پایین....

به محض اینکه گذاشتمش رو زمین دوید سمت باربد و خودشو پرت کرد تو بغل

باباش که مشغول تلوزیون دیدن بود....

با لبخند سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم و دوتا چایی خوش رنگ

ریختم....

وفتی داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم متوجه مکالمه ی بارانا و باربد شدم...

_بابایی...

_جونم بابا...

_تو ممنی رو بیشتر دوس دالی یا منو؟!

_توله سوالای سخت میپرسیا...

_بوگو دیه بابایی...

_مامانی رو...

_پس من شی؟!

_ای جونم...تورم دوست دارم پرنسس ولی مامانی رو بیشتر...

_چلا؟

_چون عشقمه...ول کن توله تو چیکار به این چیزا داری....

_بابایی ی چیزی بگم؟!

_بگو بابایی

_ منم ممنی رو بیشتل از تو دوس دالم....

_ای شیطون....

_خب چیکا تونم ممنی بلام پاسیل میخله....

_باشه توله تسلیم مامانی رو بیشتر دوست داشته باش....حالا بپر بغل بابا

romangram.com | @romangraam