#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_292
تو آشپزخونه مشغول شستن ظرفای شام دیشب بودم....دیشب آرمان و پریناز
مهمونمون بودن و چقدرم شب عالی بود....
با شنیدن صدای در متوجه اومدن بارانا از مهدکودک شدم.....
صداشو که شنیدم ناخداگاه لبخند رو لبام نقش بست: ممنی؟! ممنی کوشی؟!
سریع دستام و شستم و درحالی که به سمت پذیرایی میرفتم گفتم: اینجام
نمکدون....بیا ببینم امروز چیکارا کردی عشق مامانی....
اومد به سمتم و درحالی که دامن پوف پوفی کوتاهشو مرتب میکرد گفت: وای
ممنی...
روی زانوم نشستم و گفتم: تعریف کن ببینم چی شده....
دستای کوچیکشو روی لپاش زد و گفت: بعد عید که بلیم مهد تودک تفلد
روجان....
_ به به تولدش مبارک باشه....
_وای ممنی چی بپوشم....
باربد از در اومد تو و درحالی که میخندید گفت: بفرما خانم اینقدر این حرفو زدی
که این وروجک هم الان عزا گرفته چی بپوشه...
_سلام آقا خسته نباشی....
پیشونیمو بوسید و گفت: سلامت باشی خانمم....
_بابایی منو میبلی بلام از این لباس تور توریا که ممنی داره بخری....
_باربد: ا ا ا ا پدر سوخته مگه دیروز نرفتیم برات خرید عید کردیم...بابا والا من
دیگه پول ندارم....
_بارانا: اااا بابایی اگه بلام نخری میگم یکی دیه بلا بخره ها...
_باربد:کی مثلا؟!
_بارانا: دایی ساپان...دایی پل هام...دایی مهرداد تازه دایی سیابش هم میخله
بلام...تازه عموهامم میخلن مگه یادت نیس دیشب عمو آلمان گفت اگه بابایی اذیتت
کرد بهم بگو...
_باربد:باشه وروجک من تسلیم....چه اسمم ردیف میکنه واسه من....با این زبونی
که تو داری مگه کسی میتونه به حرفت گوش نده؟
خندیدم و درحالی که به سمت بارانا میرفتم گفتم: فعلا بپر بغلم بریم لباساتو عوض
کنیم تا بعد...
romangram.com | @romangraam