#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_291
نگاهی به باربد انداخت...باربد لبخند زد و گفت: فک نکنم بارانا به این راحتی از
خاله جونش دل بکنه....
پریناز لبخند زد و گفت: باشه بریم....
با خوشحالی درو براش باز کردم و اونم با لبخند سوارشد و همگی به سمت خونه
ی ما حرکت کردیم....
وارد خونه شدیم....همه ریختن سر پریناز و یکی یکی بغلش کردن...چقدر دلم
برای دیدن این صحنه ها تنگ بود....چقدر دلم برای سر یک میز نشستن و غذا خوردنای
دوستانمون تنگ بود....واقعا چرا آدما گاهی اوقات اینقدر از هم دور میشن؟! چه جوری
میشه که بعضی وقتا یادمون میره چقدر برای هم با ارزشیم....برای چی آدما گاهی اونقدر
بی رحم میشن که احساسشون به هم رو فراموش میکنن؟!
حس و حال فوق العاده ای بود....اینکه میدیدی با وجود مشکلات این مدت لبای
هممون میخندید....هیوا و سیاوش و دانیال.....با وجود شکست بد سیاوش هنوز میخندن و
این چقدر عالیه که مادیات رو وارد زندگی عاطفیشون نمیکنن....مهسا و اشکان که با
شرایط هم کنار اومدن و حالشون خوبه....و حالا هم پریناز و آرمان که با وجود اتفاقات بد
زندگیشون همچنان کنار همن....چقدر خوب بود که هممون از ته دل میخندیدیم و
پرینازم دیگه از کسی عصبی نبود.....چقدر خوشحال بودم برای این باهم بودنمون و
سلامتی که هممون داشتیم...هیچی به اندازه ی دل شاد برای آدما ارزشمند
نیست....چقدر این حس ناب عشق رو دوست دارم....حسی که حرف نیست....واقعا وجود
داره.....هست....به همه چیز پیروز میشه....حسی که براش مهم نیس چه طوفان ها و
حوادث سهمگینی درمقابلته....اون میبره....از هرچیزی که باهاش رقابت کنه
میبره....هیچی به اندازه ی عشق نمیتونه آدمارو اینقدر خوب کنار هم قرار بده....
عشق مادر به فرزند....
عشق زن به مرد....
عشق مرد به زن....
عشق پدر به فرزند....
عشق خواهر و برادر....
همین عشق و دوست داشتنا هستن که ستون های زندگیمونن.....
زندگی بدون عشق تقریبا غیر ممکنه....
********چهار سال بعد**********
romangram.com | @romangraam