#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_290


ته دل زجه زدم....اومد سمتم....شونه هامو گرفت تو دستشو تکونم داد و گفت: گریه نکن

لعنتی گریه نکن....

گریه ام شدت گرفت....

_آرمان: پریناز چرا داری اینجوری میکنی...ما هممون به خاطر اون اتفاق داغون

بودیم...هیچکس نمیدونست باید چیکار کنه چی درسته چی غلطه....هستی و مهسا و

هیوا تو این بیست روزداشتن دیونه میشدن....این خر ( به من اشاره کرد ) حتی بیخیال

بچه اش شده بود...تو کل روز دو بارم بچه رو بغل نمیکرد همش خاله نازی مراقبش

بود....هیچکس حال خوبی نداشت...این اتفاقات اینقدر سریع افتاد که وقت نبود کاری

کنیم....همه دلخوشیمون این بود سالم از این در میای بیرون و میتونیم برات جبران

کنیم.....

سکوت کرد....اشکامو با پشت دست پاک کردم و خواستم حرف بزنم که با صدای

گریه ی بارانا حرف تو دهنم ماسید....برگشتم سمت ماشین و سریع درو باز کردم و بغلش

کردم....داشتم آرومش میکردم که پری اومد سمتم و از بغلم گرفتش....

همینجوری زل زده بود به صورتش....بعد از ی سکوت طولانی گفت:: این بچه

چقدر خوشگله....الهی قربونت برم من....

بعدم آروم گونش رو بوسید....

بارانام همونجور که داشت شصت دستشو میخورد با چشمای باز زل زده بود به

پری....

صدای ملچ و مولوچ خوردن انگشتش پری رو به خنده انداخت و همزمان گفت: تو

همیشه عاشق این بودی که بچه ها انگشتاشونو بخورن....حالا ببین دخترت چه با اشتها

دستشو میخوره....

سرشو اورد بالا....نگاهمون تو چشمای هم ثابت موند.....من این دخترو حتی از

جونمم بیشتر دوست داشتم....اما چرا دیگه باورم نداشت؟!

ی قدم بهش نزدیک شدم و گفتم: پری....ما هممون نگرانت شدیم....اماخیالمون

راحت بود که باربد کنارته....من خواستم ببینمت اما...

پرید وسط حرفم و گفت: بیخیال هستی هرچی بود تموم شد دیگه مهم نیست...

_باربد: پیشنهادم اینه هممون این یک ماه رو جوری فراموش کنیم که انگار اتفاق

نیاوفتاده....

_پریناز: برا من که شبیه کابوس بود....

_آرمان: برای هممون همینجور بود....

رو پریناز کردم و گفتم:آبجی لج نکن بیا بریم خونه ی ما....

romangram.com | @romangraam