#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_288


_هووووش چته وحشی اون دره ها سرعت گیر نیس میخوای بیای تو ی تقه

بزن....

_اوووف چقدر حرف زدی...ول کن نمیخواد چیزی بمالی به خودت باربد صداش

در اومده....

_باشه....

بارانارو از بغلش گرفتم و گفتم: دستت دردنکنه....فعلا....

_زود بیایید....

_باشه....

منو آرمان جلوی در کمپ به ماشین تکیه داده بودیم و منتظر بودیم....باربدم رفته

بود داخل تا پری رو بیاره....دل تو دلم نبود...سرمو چرخوندنو به بارانا که تو ماشین آروم

خوابیده بود نگاه کردم....

_پس چرا نمیان....

_آرمان...

_بله...

_میگم....چیزه...

_حرفتو بزن هستی...

_تصمیم داری جداشین؟!

_نه...

_آخه دیشب میگفتی...

_پشیمون شدم....نمیتونم فراموشش کنم....

_باید خیلی مراقبش باشی....

_هرکاری از دستم بر بیاد انجام میدم فقط....

یهو سکوت کرد و درحالی که به روبه رو خیره بود تکیه اش رو از ماشین

گرفت....خط نگاهشو دنبال کردم...چشمم به پریناز افتاد....چقدر لاغر شده بود....ناخداگاه

به سمتش دیویدم و محکم بغلش کردم....اما اون....بی حرکت سرجاش وایساده

بود...حتی بغلمم نکرد....ازش جدا شدم و درحالی که خیره شده بودم بهش گفتم: خوبی

خواهری؟!

پوزخندی زد و گفت: شنیده بودم رفیق بی معرفت مثل پنجره میمونه.....چطوری

پنجره؟!

کپ کردم....از شدت تعجب حتی توان پلک زدن هم نداشتم....پری با من بود؟!

با صدایی که میلرزید گفتم: منظورت چیه؟!

romangram.com | @romangraam