#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_287
درحالی که بارانارو از بغلش میگرفتم گفتم: خب خوابش نمیاد دیگه چرا زور
میگی....درضمن کجاش زشته نمکدونم....
چیزی نگفت منم درحالی که بارانا تو بغلم بود و آروم نوازشش میکردم رفتم به
سمت سیاوش که دانیال رو گذاشته بود رو زمین و داشت باهاش بازی میکرد...بارانارو
کنار دانیال خوابوندم و گفتم: دایی میشه مراقب منم باشی مامانی اصن حوصله نداره...
سیاوش مثل خودم جواب داد: آره دایی قربونت بره چرا نشه بیا پیش خودم
عروسک من....این خانما نزدیک ی ماهه دسته جمعی قاط زدن...امروز که دیگه
وضعشون خیلی خرابه....
_هستی: دست شما دردنکنه خان داداش دیگه به بچه ام میگی مامانت قاط زده..
_سیاوش: به بچه خودمم میگم....خب حقیقته دیگه ...همتون قاط زدین خواهر
جان استرس دیوونه اتون کرده....
خواستم جواب سیاوش رو بدم که صدای باربد ازپشت سر مانع شد: هستی
جان...ما میریم دنبال پریناز...
از جام پریدم و گفتم: منم میام...
_باربد: نه خانومم منو آرمان میریم...شما بمون ناسلامتی مهمون تو خونه اس...
_هستی: باربد من نمیتونم تو خونه طاقت بیارم دارم میمیرم از دلتنگی....منم
میام..
_آرمان: بزار بیاد باربد....اتفاقا الان کنار پریناز باشه بهتره....
باربد چندلحظه سکوت کرد و گفت: باشه پس بارانا هم بیار....
_آرمان: بچه رو دیگه برا چی؟!
_باربد: پری دوست داشت ببینتش....مامانش که هس اونم باشه دیگه....
_آرمان: اوکی پس بدویید...
سریع به سمت هیوا رفتم و درحالی که دستشو میکشیدم گفتم: هیوا قربونت برم
بارانارو ببر تو اتاقش ی چیز تنش کن تا منم برم حاضر بشم....
_باشه نگران نباش برو...
_ی چیز گرم تنش کن بچه ام سرما نخوره وسط پاییز سوز میاد....
_باشه حواسم هس...
پله هارو دوتا یکی بالا رفتم و سریع وارد اتاق شدم....ی مانتوی بلند سرمه ای با
شلوار دمپای مشکی و کیف و کفش سرمه ای....
تو آیینه به خودم نگاه کردم....دستمو بردم سمت کشو که لوازم آرایشمو بیرون
بیارم که در باز شد هیوا خودشو پرت کرد داخل....
romangram.com | @romangraam