#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_286
سرشو تکون داد و از ماشین پیاده شد...
چند لحظه همونجا منتظر موندم و وقتی از رفتنش مطمئن شدم یک راست به
سمت خونه رفتم....
( هستی )
تقریبا بیست روز از رفتن پری به کمپ میگذشت....امروز قرار بودم بریم دنبالش
بیاریمش....خیلی دلم براش تنگ شده بود....ثابقه نداشت که نزدیک به یک ماه ازش دور
باشم و نبینمش....تو این بیست روز ی چشمم اشک بود و یکیش خون....تمام
خاطراتمون و دوره کردم....چندبار رفتم سرخاک طناز و ازش خواستم به پری کمک
کنه....کلی نذر و نیازکرده بوودم که فقط خواهرم حالش خوب بشه....اونقدر حالم بد بود
که حتی حواسم ازبارانایی که برای داشتنش خودمو به آب و آتیش زدمم پرت شده بود
اماخداروشکرمامان و هیوا درکم میکردن و حواسشون به دختر کوچولوم بود...باربدم تو
این بیست روز وضع روحی خوبی نداشت...خیلی نگران پری بود و داشت به هر دری میزد
تا همه چیزو طبیعی جلوه بده انگار که اصلا اتفاقی نیاوفتاده...میگفت پری به من اعتماد
کرده اگر این کارو درست انجام ندم امکان داره دل سردبشه و دوباره بره سمت مواد.....تو
تمام این مدت همش داشت با آرمان حرف میزد....از اشکانم خیلی کمک گرفت...اشکان
درسته که دنبال کار مطب و اینا نرفته اما رشته اش روانشناسی بوده و مسلما راحت
ترمیتونست با ذهن آرمان بازی کنه....هردوشون داشتن سعی میکردن ذهنیت آرمان رو
نسبت به وضع فعلی بهتر کنن و بگن این اتفاق واسه هرکسی ممکنه پیش بیاد مهم اینه
واکنش اطرافیان چی باشه....من و نازی جونم با خاله و دایی ( پدر و مادر پریناز ) حرف
زدیم و ازشون خواستیم بعد از برگشتن پریناز چیزی درمورد این مسئله ی اعتیاد نگن و
حرفشو پیش نکشن که انگار موفق بودیم چون از اون موقع بحثی راجب این مسئله
نبوده....
امروزم به پیشنهاد من و باربد همه ی کسایی که از این گردبادی که تو زندگی
پری افتاده بود خبر داشتن خونه ی ما مهمون بودن تا سلامتیشوجشن بگیریم....
_مهسا: هستی بیا این چشم سفیدو بگیرش دستم افتاد...
نگاهمو به سمت مهسا چرخوندم و گفتم: چی شده چرا غر میزنی؟
_مهسا: بابا بچه ات نمیخوابه دستم درد گرفت ی ساعته دارم دور خونه میچرخم
اما انگار نه انگار به جا اینکه خوابش بگیره چشاش مثل جغد هی بزرگ تر میشه زشت
خانم....
romangram.com | @romangraam