#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_285
عصبی بهش انداختم و از بین دندونام غریدم:خیلی زیاده روی کردی....اما من فهمیدم
میخواستی تحقیرش کنی که به خودش بیاد....شانس آوردی نتیجه ی معکوس
نداد....وگرنه همینجا گردنتو میشکستم...
بعدم از کنارش رد شدم و به سمت درخروجی رفتم.....
جلوی کمپ نگهداشتم و گفتم:اینجاست...
نگاه خیره اش رو از رو به رو گرفت و به کمپ نگاه کرد و درحالی که کمربندشو
باز میکرد گفت: ممنون...
_صبر کن پارک کنم باهم بریم...
_نه خودم میرم...
_آخه...
_نترس فرار نمیکنم...
_این چه حرفیه پری...مگه به زور اوردمت که بخوای فرار کنی...
_خودم برم راحت ترم...
_باشه اجباری در کار نیست هرجور تو بخوای....بهت سر میزنم...
_ممنون...
کیسه ی داروهاشو از روی صندلی عقب برداشتم و درحالی که به سمتش میگرفتم
گفتم: من با مسئول اینجا حرف زدم...هزینه های لازمم دادم....فقط برو داخل خودتو
معرفی کن بگو زن داداش آقای مهربدم...
_باشه..
_داروهاتم بده به دفتر من خودم تماس میگیرم بهشون میگم کی و چه جوری
بهت بدن...
_ممنون....خیلی خوبه که وقتی همه رهام کردن تو هستی....
_من همیشه هستم...اما اینم بدون کسی تورو رها نکرده....
_پس بقیه کجان؟! چرا نیستن؟! حتی پدر و مادرمم....
پریدم وسط حرفش و گفتم: همه تو شوک بودن...واسه اینکه کسی توقعشو
نداشت....اونم در مورد تو...
سرشو پایین انداخت و گفت: خودمم همچین توقعی از خودم نداشتم....
_نگران هیچی نباش...از این در که رفتی تو تمام فکرو ذکرت این باشه که سالم
برگردی پیشمون...بقیه چیزارو خودم درسش میکنم....
_مرسی...بیست و یک روز دیگه میشم همون پری که بودم....
_منتظرم....
romangram.com | @romangraam