#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_283


دستم و روی گردنم گذاشتم و درحالی که آروم ماساژ میدادم گفتم: کل شب اینجا

خوابم برده بود...فک کنم گردنم نابود شده...

_حق داشتی پسرم....شب قبلشم نخوابیده بودی....چرا نرفتی خونه...

_پری خواست بمونم...

_آهان...دردسر شدیم برات..

_نه بابا این چه حرفیه...

_صبح زود دکترش اومد گفت میتونید ببریدش مشکلی نداره...منم رفتم با

بیمارستان تسویه حساب کردم و نسخه اش رو خریدم دادم دست مادرش....

_الان پری کجاس؟

_تو اتاقه....با مادرش دارن حاضر میشن....یکمم بدنش دردمیکردگفتم ی مسکن

بهش زدن برای اون طول کشید...

_کار خوبی کردین...

در اتاق باز شد...نگاه هردومون به سمت در کشیده شد....پریناز و مادرش هردو به

سمتمون اومدن....نمیدونستم الان باید به خانواده اش چی بگم....بگم شما برید بزارید

دخترتون پیش من بمونه؟!! یکم ناجوره...

_پریناز:بابا...مامان....شما برید خونه منو باربد باید تا ی جایی بریم...

_باباش: کجا؟

_پریناز: بعدا میفهید....

رو به مارد پریناز کردم و گفتم: میشه داروهاشو بدید...

داروهارو از تو کیفش در اورد و به سمتم گرفت...تشکر کردم و درحالی که به

محتویات کیسه نگاه میکردم اونارو از دستش گرفتم....

_باباش:باربد جان پسرم...مراقبش باش...

_پریناز: بابا مگه من بچه ام که نیاز به مراقبت داشته باشم؟

_باباش:اگه نیاز نداشتی الان....

مادرش پرید وسط حرفشو درحالی که دستشو میگرفت و دنبال خودش میکشید

گفت: هیــس بسه مرد چی داری میگی...

پریناز خواست بره سمت پدرش و چیزی بگه که بازوشو گرفتم و به سمت خودم

چرخوندمش و سعی کردم از این فرصت استفاده کنم و به جای اینکه ملامتش کنم

انگیزشو بیشتر کنم: هیش پری آروم باش....الان باهاشون دعوا هم کنی هیچ فایده ای

نداره چون دیدگاهشون نسبت بهت تغییر نمیکنه....

_اما من همون پرینازم...من دخترشونم...

romangram.com | @romangraam