#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_282


ی قطره اشک روی گونه اش چکید...همونجور که با پشت دست پاکش میکرد

گفت: چقدر دلم میخواد ببینمش...

_تو بغل خودت بزرگ میشه...به شرط اینکه به باباش کمک کنی تا خاله اش رو

سالم براش ببره....

_آرمان حتی اگه خوب بشم هم منو نمیخواد دیگه...

_چیزی که به من گفته با حرفی که به تو زده خیلی فرق داره....

_ینی..

_ینی میخوادت...ولی سالم....ازم خواسته زنشو سالم تحویلش بدم...

_باربد...به نظرت میتونم؟

_مطمئنم میتونی دختر....به خاطر برگردوندن تمام چیزایی که از دست دادی باید

بتونی....نباید بزاری زندگیتون دشمن شاد بشه...

_اون سعید لعنتی رو با دستای خودم خفه اش میکنم...

_ به اون فکر نکن....من الان میرم بیرون و پدر مادرتو میفرستم بیان....توام با

خیال راحت بخواب تا صبح که بیام دنبالت...

_میری خونه؟

_نرم؟

_میشه نری؟

_باشه...تو راهرو نشستم...تو نگران نباش...

برگشتم و خواستم برم بیرون که با صداش متوقف شدم: باربد...

برگشتم سمتش و همزمان گفتم: جانم...

_به آرمان زنگ بزن...بگو پشت قاب عکس عروسیمون که رو میز عسلیه دوتا

بسته مواد هست...بریزتشون دور...

لبخند زدم وگفتم: تو فوق العاده ای گراز...

_واسه چی....برای طمعی که برای بدست اوردن گذشته ام دارم؟

_نه...برای اراده ات...

دیگه بیشتر از اون منتظر نشدم... و از اتاق زدم بیرون.....

با احساس تکون دادن سرشونه ام توسط ی نفر چشمامو باز کردم....دستی به

صورتم کشیدم و چشمامو ماساژ دادم....

_خوبی پسرم؟

با دیدن پدر پریناز بی هوا سرجام نشستم که که احساس درد بدی توی گردنم

کردم و چشمامو محکم روی هم بستم: آخ...

romangram.com | @romangraam