#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_281


_باباش: باشه پسرم...

سرم تکون دادم و وارد اتاق شدم...

نگاهش چرخید سمت در....با دیدن من کلافه پتو رو روی سرش کشید و گفت:

برو بیرون..

_میخوام باهات حرف بزنم...

_من با تو حرفی ندارم....

_چرا؟

_با کسی که زن و بچه اش رو ازم دور میکنه تاا مبادا معتاد بشن کار ندارم...





_حرف بیخود نزن پری من همچین کاری نکردم...

پتورو کنار زد و گفت: جدا؟ پس دوستام کوشن؟! هستی کجاس؟ چرا کسی پیشم

نیس؟ واسه چی تنهام؟ واسه چی اونایی که همیشه پیشم بودن الان نیستن؟

_اگه بخوای همینجوری ادامه بدی این تنهایی موقت الانت همیشگی میشه...

_ینی چی؟

_پری...به حرفم گوش بده...یک ماه...فقط یک ماه خودتو امانت بده دستم تا همه

چیزتو برگردونم...

_میخوای چیکار کنی؟

_میخوام ترکت بدم...میدونم که میتونی...تو هرکار بخوای میکنی...پس بخواه که

بزاریش کنار...

_به این راحتیا نیس...

_آره قبول دارم راحت نیست اما باید بتونی....ی لشکر آدم منتظرن دوباره تورو

سرپا ببینن....

_چندبار امتحان کردم نمیشه...

_کدوم کمپ رفتی؟

_کمپ نرفتم خودم...

_هیــــس...پس راهت اشتباه بوده که نشده....فردا صبح باهم میریم

کمپ...بیست ویک روز اونجا میمونی بعدم میشی همون پریناز همیشگی...گراز

من....بلای جون آرمان....خواهر هستی....خاله ی بارانا...

لبخند زد و گفت: اسمشو گذاشتین بارانا...

_آره....

romangram.com | @romangraam