#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_280


پیشونیمو ماساژ دادم و گفتم: نمیدونم...نمیدونم واقعا...خدا کنه به خیر بگذره

فقط...

_امیدوارام...

_بارانا خوبه؟

_آره شیرشو خورده خوابیده...

ناخداگاه لبخندی نشست روی لبام و گفتم: از طرف من ببوسش...

_حتما...

_خونه ی خودمونی ؟

_آره...

_کسی پیشته؟

_هیوا و سیاوش الان رفتن...بابا فرهاد و مامان نازی و مامان شیوا و بابا محمد

هستن...

_پس جام حسابی خالیه..

_مگه میشه جای شما تو این خونه خالی نباشه...

_شیرین زبونی نکن دختر برو...

_چشم...فعلا..

_مراقب خودتون باشید...

_توام همینطور...

_خداحافظ....

گوشی رو قطع کردم و نفس عمیقی کشیدم....از جام بلند شدم و خواستم به سمت

اتاق پریناز برم که در باز شد و مادر و پدرش اومدن بیرون...به سمتشون رفتم و گفتم:

چیزی شده...

مادرش درحالی که اشکاشو پاک میکرد گفت: بهونه ی شوهرشو میگیره...

_باباش: خانم بچه که نیست باید تاوان اشتباهشو پس بده...اون پسرم حق

داره...نمیدونی برای ی مرد چقدر سخته این مسئله که...

_چطور اگر مرد معتاد باشه زن باید باهاش بسازه و زندگی کنه تازه کار کنه پول

موادشم بده بعد زن اگه معتاد بشه مرده حق داره ول کنه بره...

پدر پریناز خواست صحبت کنه که مداخله کردم: خواهش میکنم آروم باشید الان

وقت این حرفا نیست...

سکوت کردن ونگاه گذرایی به هم انداختن...ادامه دادم: شما چند لحظه بیرون

باشید من باهاش حرف میزنم...

romangram.com | @romangraam