#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_279
میگیرم میام...
_برو داداش...فعلا...
_فعلا...
( فصل ششم )
( باربد (
تو راهرو نشسته بودم و داشتم جملات رو برای خودم هجی میکردم...میدونستم
پریناز الان حساسیت خاصی نسبت به حرف اطرافیانش داره باید جوری باهاش حرف
میزدم که باهام همراه بشه...
کلافه شده بودم....از طرفی هم حس دلتنگی عجیب امونمو بریده بود....الان نیاز
داشتم برای چند ثانیه هم که شده تو چشماش زل بزنم تا بتونم خودمو پیدا
کنم....گوشیمو از تو جیبم در اوردم و شماره اش رو گرفتم...
صداش که تو گوشم پیچید حس کردم تازه خون تو تنم جریان پیدا کرده: _الو
باربد...خوبی؟
_سلام عیال....
_اوه اوه نمیخواد جواب بدی....از صدات معلومه داغونی...
سکوت کردم....دراصل جوابی نداشتم که بدم...ادامه داد: باربد حال پری خوبه؟
_آره خدارو شکر...از صبح ی سری دارو و آنتی بیوتیک بهش تزریق کردن...صبح
دکترش دوباره معاینه اش میکنه....اگه مشکلی نباشه مرخصه...
_خدارو شکر...باربد مرخصش کردی ی راست بیارش اینجا...میخوام پیش خودم
باشه مراقبش باشم...
_نمیشه هستی جان...
_ینی چی باربد؟ تو به من قول دادی...
_از اینجا ی راست باید بریم کمپ...
_ینی...
_باید اصولی ترک کنه...نمیتونیم ببندیمش به تخت یا تو اتاق زندانیش کنیم که...
_ااا باربد....
_منظورم اینه مشکل فقط این نیست که دیگه نکشه و کنار بزاره....باید ی جایی
باشه تا بتونن بهش کمک کنن آسیبای گذشته رو ترمیم کنه...
_چند روز باید کمپ باشه؟
_بیست و یک روز...اونجوری که سوال کردم 7 روز حق ملاقات ندارن...
_واااای خدا...باربد قلبم داره آتیش میگیره...این چه بلایی بود آخه...
romangram.com | @romangraam