#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_265
روی یکی از نیمکتا نشسته بود و خیره شده بود به ی نقطه ی نا معلوم.....آروم به
سمتش رفتم و کنارش نشستم....متوجه حضورم شد اما واکنشی نشون نداد....ناخداگاه
نفس عمیقی کشیدم و پاکتارو به سمتش گرفتم....پاکتارو گرفت و گفت: دیدی؟
_آره....
برگشت سمتم و با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود گفت:باربد من الان باید
چیکار کنم؟
_صبر...
_نمیتونم باربد...نمیشه...به خداوندی خدا نمیشه....جیگرم سوخته....
_میدونم آرمان میدونم...
_نمیدونی باربد...نمیدونی دارم چی میکشم....نمیدونی چون....
مکث طولانی کرد و گفت: بیخیال بابا...
_آرمان با خودت اینطوری نکن...نمیگم به اندازه ی تو اما منم برای پری
ناراحتم....ببین...تو الان باید سرپا بمونی...باید قوی باشی و خودتو زندگیتو نجات
بدی....اون الان به کمکت نیاز داره....اعتیادم ی بیماریه دیگه...چطور برای بیمار سرطانی
غصه میخوریم بعد ی فرد معتادو ترد کنیم؟باید زندگیتو خودت از اول درستش کنی.....
_تردش نمیکنم...اما هیچی دیگه مثل قبل نمیشه....
_ینی چی آرمان؟؟
_باربد....تلاش برای نگهداشتن زندگی فعلی من مثل اینه که بخوای چایی سرد
شده رو با ریختن آب جوش گرم کنی.....دیگه نه رنگش مث قبل میشه....نه طعمش....
_میخوای چیکار کنی آرمان...
_نمیدونم....
_ینی چی...
_فعلا بیخیال...جواب آزمایشا اومد...
_گفتن صبح...
نفس عمیقی کشید و گفت: ی کاری بخوام برام انجام میدی؟
_هرچی باشه...
_این قضیه بیماری و اعتیاد پری رو به خانوادش میگی؟ من اصلا نمیتونم...
_باشه...خیالت راحت...
_مرسی...
از جاش بلند شد و گفت: من برم ی سیگار بگیرم بیام...
به پاکت سیگار روی نیمکت نگاه کردم و گفتم: مگه این نداره؟
romangram.com | @romangraam