#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_266
_نه....
باورم نمیشد آرمان ی پاکت رو تو این مدت کوتاه کشیده باشه...اونم آرمانی که از
دود متنفر بود.....سرمو تکون دادم و گفتم: باشه برو...منم میرم با مادرش حرف بزنم....
( هستی )
کلافه بودم....به ساعت دیواری مشکی نگاه کردم....ساعت نه صبح بود و هنوزم از
باربد خبری نبود....با صدای نق نق بارارنا برگشتم و خواستم از کنار دانیال برش دارم که
اونم بیدار نشه...
_نازی جون: بده من نگهش دارم مامان...تو خسته ای...
پوفی کشیدم و بارانا رو به دستای مامان مهربونم سپردم...دیشب تا صبح نق زده
بود و همه رو کلافه کرده بود....از ی طرف نگران حال پری بودم و از طرفی هم
نمیدونستم بارانا چشه که اینجور بی قراری میکنه....
دیگه تحمل خونه موندن نداشتم...برگشتم سمت سیاوش و گفتم: سیا پاشو منو ببر
بیمارستان...
_سیاوش: هستی جان باربد گفت میاد میبرتت دیگه....
_هیوا:ااا سیاوش ما نگرانیم نمیتونیم منتظر باربد بشیم...
_مهسا: راس میگه دختره معلوم نیس چش شده...
_هستی: سیاوش همین الان یا پاشو ببرمون بیمارستان یا خودم تنها میرم تک
تک بیمارستانای این شهرو میگیردم تا پیداش کنم...
_سیاوش: باشه باشه من تسلیم....بپوشید بریم بابا کچلم کردین...
برگشتم سمت نازی جون و گفتم: مامان...
_نازی جون: برید خیالتون راحت بچه ها پیش من میمونن...دانیال که خوابه این
گل دخترم الان میخوابونم.....فقط زود برگردین....
گونشو بوسیدم و گفتم :دستت دردنکنه مامان...
از ماشین پیاده شدیم...بدون اینکه منتظر کسی بشم و وقتو تلف کنم به سمت
پذیرش بیمارستان رفتم....وارد بیمارستان شدم وخواستم از پذیرش سوال کنم که بازوم
توسط ی نفر عقب کشیده شد....برگشتم و با ترس به اون فرد نگاه کردم...با دیدن باربد
نفس حبس شده تو سینه امو رها کردم و گفتم: چرا اینجوری میکنی دیونه....زهره ام
ترکید....
_اینجا چیکار میکنی تو؟ مگه نگفتم خودم میام دنبالتون....
romangram.com | @romangraam