#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_264




من سعید فرهادیم....اولش نمیخواستم چیزی رو بهت بگم و به معتاد بودن پریناز

اکتفا کنم اما بعدش تصمیم گرفتم همونجوری که وقتی من چند سال پیش پرینازو شب

عروسیتون کنارت دیدم و قلبم آتیش گرفت توام ی سری حقایقو بدونی که هربار زن

معتادتو ببینی قلبت آتیش بگیره....

نمیخوام دروغ بگم....چون نیازی نیست....درمورد اون عکسی که پری رو تخته

باید بگم ی چیز ساختگیه....نه این که الکی باشه...ولی با میل خودش نیست...من

بیهوشش کردم و بعد با کلی بدبختی نگهبان مجتمعو پیچوندم و کیلید واحد مادر زنتو از

تو نگهبانی برداشتم....بعدم پرینازو بردم تو ماشینو کیلیدو برگردوندم سرجاش....اول

میخواستم همین عکسارو بفرسم برات....اما دیدم اونجوری که باید نمیتونم عذابت

بدم....برای همین پایپ گذاشتم تو دستای زنت....زنتم چون حالش بد بود و ی بار هم

مصرف کرده بود و لازم داشت قبول کرد....فکر میکردم بهت بگه...اما نگفت....توام

اونقدر باهوش نبودی که از علائمش چیزی متوجه بشی.....پریناز حدودا یک ساله که

معتاده....درست از تولد سال قبل تو....من براش نیاز موادشو تامین میکردم....اما از این به

بعد خودت مسئولیت زنتو قبول میکینی.....راستی ی پیشنهاد برات دارم.....اصلا سعی

نکن دنبالم بگردی یا پیدام کنی چون خودتو خسته میکنی....انرژیتو بزار رو ساقی پیدا

کردن برای زنت چون دستت بهم نمیرسه...منو خانوادم از کشور خارج شدیم و دیگه

هیچوقت ایران برنمیگردیم....





از زور حرص نامه رو توی دستم مچاله کردم.....بی قرار بودم....سریع از جام بلند

شدم و به سمت آب سردکن توی راهرو رفتم و ی لیوان آب برداشتم و لاجرئه

سرکشیدم....از دور دیدم دکتر پریناز داره میاد....سریع خودمو بهش رسوندم و گفتم:

جواب آزمایشا اومد؟

_دکتر: نه خیر فردا صبح....لطف کنید تو بیمارستان فقط یک همراه بمونه بقیه

برن منزل....با اجازه....

عصبی سرجام وایسادم و به رفتنش نگاه کردم....لعنتی آخه چرا فردا.....یهو یاد

آرمان افتادم....پاکتارو از روی نیمکت برداشتم و به سرعت سمت محوطه رفتم تا پیداش

کنم....





romangram.com | @romangraam