#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_245


زدم....بی قراری و ترس داشت دیونه ام میکرد....طاقت نداشتم برم تو اتاق و تو اون

وضعیت ببینمش....

با چیزی که به ذهنم رسید سریع رفتم داخل اتاق.....ی نگاه گذرا به لباساش

انداختم...ی تاپ قرمز با ی شورتک سفید...اینجوری که نمیتونم بزارم دکتر بیاد تو اتاق

ببینتش.....

سریع هجوم بردم سمت کمد و اول ی شلوار و بعدم ی مانتوی بلند بیرون شیدم و

به هر بدبختی بود تنش کردم....ی شال مشکی هم همونجور روی سرش

انداختم....بدنش سنگین شده بود و حسابی هم ورم کرده بود....اصلا انگا ده کیلو چاق تر

ششده بود از شدت باد....همون لحظه زنگ خونه باعث شده به سمت آیفون هجوم

ببرم...باربد بود....خداروشکر چقدر زود رسید....درو باز کردم...به چند ثانیه نکشید که دیدم

از پله ها اومد بالا...درحالی که نفس نفس میزد جلوی در وایساد و همزمان با دراوردن

کفشاش پرسید:زنگ زدی؟

_آره..چرا از پله اومدی...

همونطور که نفس نفس میزد گفت:آسانسور بالا بود دیر میشد....کجاست؟

_تو اتاقه...

سریع منو از جلوی در کنار زد و به سمت اتاق خواب رفت و منم درو بستم و رفتم

دنبالش....

بالا سرش وایساد و بعد از اینکه یکم نگاش کرد گفت: اوه اوه چه لرزی داره....

_آره اما عرق سرد کرده....بدنشم مثل یخچاله ی لحظه که بهش دست زدم دنیا

سیاه شد واسم...

_آرمان خطرناکه تشنج نکنه یهو...

_باربد شر نگو میگم بدنش سرده....

_پس چرا نمیان اینا...

_چی میدونم کجا موندن...تو چقدر زود رسیدی

_پیش مامانم بودم...خونشون نزدیکه...

_باربد میگم میخوای با ماشین تو ببریمش ی بیمارستانی جایی؟

_نه آرمان حالش نرمال نیس خطرناکه...بزار اگه تا چند دقیقه دیگه نیاومدن دوباره

زنگ میزنیم....

_تو ی کاری کن...

_چیکار کنم...

نگاهشو از پریناز گرفت و خیره شد بهم و گفت: چرا باخت دادی پسر؟ چیزیش

romangram.com | @romangraam