#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_244


_خوبی خانمم...

سرشو به نشونه ی نفی تکون داد....لیوانو کنار گذاشتم و آروم عرقای سرد روی

صورتشو پاک کردم و همزمان گفتم: چی شدی تو؟ چرا اینقدر سردی؟

جوابی نشنیدم....کم کم دیدم پلکاش دوباره روی هم قفل شدن...انگار از حال

رفته بود...هرچی آب روی صورتش پاچیدم بهوش نیاومد...

هول شده بود....اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم...بلافاصله و بدون فکر ازش جدا

شدم و رفتم تو پذیرایی...گوشمو از روی مبل برداشتم و شماره ی باربدو گرفتم....

با دومین بوق صداش که معلوم بود حسابی شاد و شنگوله تو گوشم پیچید: جونم

داداش...

_باربد...

_آرمان...چی شده پسر؟ چرا صدات میلرزه...

_باربد پریناز....

_پری چی شده....یالا پسر حرف بزن نگرانم کردی...

_اومدم خونه دیدم بی هوش رو تخت افتاده....باربد دارم دیونه میشم هرکار

میکنم بهوش نمیاد...باربد بدبخت شدم فک کنم...نکنه چیزیش بشه...وای عجب غلطی

کردم اصن امروز رفتم سرکار....

_خب باشه...تو آروم باش الان خودتم پس میاوفتی...نمیخواد کاری کنی...الان

سریع قطع کن به اورژانس زنگ بزن منم خودمو میرسونم...

_باربد زود بیا داداش من دارم خل میشم اصن حالم خوب نیست به زور رو پاهام

وایسادم...

_اومدم داداش اومدم....فقط تو به کسی چیزی نگو مخصوصا دخترا...گوشی پری

هم خاموش کن...

_باشه....

_بجم...فعلا...

گوشی قطع کردم و بلافاصله شماره ی اورژانسو گرفتم...بعد از اینکه ی سری

سوال راجب سن و سابقه ی بیماری و اینجور چیزا که فک کنم از زور استرس نصفشو

اشتباه جواب دادم پرسیدنادرس خونه رو دادن و گفتن تیمو اعزام میکنن....





گوشی پرینازو برداشتم و همونجور که باربد گفته بود خاموش کردم...

از زور استرس مغزم کار نمیکرد و نمیدونستم باید چیکار کنم...یکم تو پذیرای قدم

romangram.com | @romangraam