#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_246


نیست که میریم بیمارستان خوب میشه آروم باش....مزردی خیر سرت یکم محکم

باش...

اختیار صدام دست خودم نبود....ناخداگاه داد کشیدم: نمیتونم باربد...زندگیم جلو

چشم داره جون میدم...باربد بدنش سرده میفهمی....از هوش رفته....

باربد اخمی کرد و گفت: آروم....

به خودم اومدم و نفس عمیقی کشیدم و همزمان گفتم: معذرت میخوام...

چیزی نگفت و بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره به پریناز اشاره کرد و گفت: حلقه

اشو از دستش در بیار...دستش ورم کرده اذیت میشه...

سرمو تکون دادم و لبه تخت نشستم...دستش خیلی ورم کرده بود و حلقه چفت

شده یود....اصن در نمیاومد....

_باربد نمیشه...دستش درد میگیره یهو...

_پاشو بابا پاشو خودم درمیارم....مث بچه سه ساله شدی...

بلند شدم...باربد خم شد و بعد از اینکه یکم با دستش ور رفت حلقه رو در اورد و به

سمتم گرفت.....

همون لحظه صدای زنگ اومد....

_بپر درو باز کن....

حلقه رو از دستش قاپیدم و به سمت آیفون رفتم.....

درو باز کردم....سه تا مرد که لباس سفید و قرمز تنشون بود وارد شدن....دوتاشون

که برانکارد دستشون بود عقب تر بودن...

_بیمار کجاست؟

_انتهای سالن اتاق سمت راست...

سریع وارد شدن و به سمت اتاق رفتن....خدا خودت کمک کن....

خودمو به اتاق رسوندم... یکی سریع فشارش و گرفت و اون یکی هم به سمتم

اومد و گفت: شما همسرشون هستین؟

نمیدونم چرا اما ازاینکه میدیدم اینهمه دکتر سرش ریختن و هرکی داره ی کار

میکنه واقعا حالم بد شد...اصلا توان حرف زدن نداشتم....

_آقا با شمام...

باربد جلو اومد و گفت: آقا اگه سوالی هست از من بپرسید...

_نسبتی دارید باهاشون...

_میشه گفت برادر....شما سوالاتونو بپرسید....

_بسیار خب...

romangram.com | @romangraam