#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_242
دستشو توی جیبش فرو برد و ی بسته ی کوچیک بیرون اورد و داد بهم....به بسته
نگاه کردم....داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم....این مردک چرا اینقدر وقیحه؟!! نگاه
متعجب همراه با خشممو تو چشماش دوختم که گفت: این بسته سفارش همسرتونه....به
دستش برسونید بهش نیاز داره....
_چرت و پرت نگومرتیکه عوضی...زن من به این آشغالا احتیاج نداره....الانم
سریع بزن به چاک تا از کوره در نرفتم و هرچی لایقته بارت نکردم...
_این چه حرفیه....زنتون استادن تو این کار....من که گفتم شما....
طاقتم تموم شد....یقه اشو گرفتم و خوابوندمش رو کاپوت...درحالی که خم شده
بودم رو صورتش از بین دندونام غریدم:دیگه نمیتونم تحملت کنم.....ی ساعت داری هر
شروری میگی رو گوش میدم و دم نمیزنم....حالا اومدی ی بسته شیشه گذاشتی کف
دست من میگی مال زنـــتـــــه....مرتیکه احمق چی پیش خودت فک کردی؟ همین
که تا الان راهی بیمارستانت نکردم از صدقه سر آبروی خانوادگی زنمه...
پوزخندی زد و گفت: حق دارید...قبول کردنش سخته...اما واقعیته...
_خــفــه شـــو....گمشو گورتو گمکم.....
_باشه هرجور خودتون میدونید....من به عنوان ی دوست همه چیزو گفتم...
یقه اش رو از تو مشتم بیرون کشید و کمی به عقب هلم داد....پاکت نامه ی
سفیدی رو تو کیف کمریش دراورد و گفت: اما اگه ی روز خواستید حقایقو راجب
همسرتون بدونید حتما این نامه رو بخونید....
بعدا پاکت رو روی کاپوت گذاشت و گفت: من دیگه باید برم...پروازم دیر
میشه...نمیتونم بگم به امید دیدار چون قرار نیست برگردم....اما امیدوارم خوشبخت
بشید...البته اگه بتونید همسرتونو....بیخیال...خدانگهد� �ر.....
مات و مبهوت وسط خیابون وایساده بودم و داشتم به مضخرفاتی که این پسره
گفت فکر میکردم...مطمئن بودم پریناز اشتباهی نکرده اما ذهنم درگیر شده بود....سینه ام
از شدت خشم بالا و پایین میرفت....یکم که تو همون حال موندم بالاخره به خودم اومدم
و پاکتایی که اون پسره داد رو همراه با اون بسته ی مواد تو کیفم گذاشتم....دلم
نمیخواست تا وقتی خود پرینازو درجریان نزاشتم حرکتی که اون پسره میخواست رو
انجام بدم....
وارد خونه شدم....همه جا تاریک بود....درو بستم و به سمت پیریز برق رفتم و
درحالی که چراغارو روشن میکردم پرینازو صدا زدم:پری....خانومم....
صدایی نشنیدم....
کیف و سوییچمو روی میز گذاشتم و گوشیمو ا ز تو جیبم دراوردم و شماره اشو
romangram.com | @romangraam