#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_241
اخم غلیظی کردم و گفتم: دوست ندارم کسی همسرمو به اسم کوچیک صدا
کنه....خانم شاهرخ خطابشون کنید برای جفتمون بهتره...
با وقاحت تمام زل زد به چشمام و گفت: برای من همون پرینازه....
مکث کوتاهی کرد و گفت: بگذریم....اومدم اینجا تا از ی سری مسائلی که
همسرتون ازتون مخفی کرده باخبرتون کنم....
_منو همسرم چیزی پنهونی از هم نداریم...شمام خودتونو خسته نکنید...
خواستم رومو ازش برگردونم و برم که با صدای خنده اش متوقف شدم....خنده
هاش روی اعصابم چنگ میکشید....چرا بدون اینکه اتفاقی بیاوفته اینقدر به این پسر
احساس تنفر داشتم؟!!
با عصبانیت به سمتش برگشتم و خواستم چیزی بگم که اجازه نداد و گفت: زود
قضاوت نکنید...تو این زمونه به کسی نمیشه اعتماد کرد....
_اگه به همسرم نتونم اعتماد کنم مسلما به غریبه ها هم نمیتونم اعتماد
کنم....مخصوصا یکی مثل شما...
_درسته....اما این غریبه با سند و مدرک حرف میزنه....
_حرف همسر من خودش مدرکه...
_خیلی مطمئن حرف میزنید....شاید پرینازم چون از این اعتماد بی جاتون خبر
داشته اینکارارو کرده....
با ابروی بالا پریده گفتم: منظور...
لبخندی زد و گفت: پس دیدید اعتماد ندارید...
_دارم...
_ندارید که مشتاقین حرفامو بشنوین...
_نگفتم باور میکنم...فقط خواستم بشنوم....حتی اگر نگید هم برام مهم
نیست...فقط میخوام حالا که زحمت کشیدین و تا اینجا اومدین به حرفتون گوش بدم....
سرشو تکون داد و گفت: وقتی بغهمید برای چی اومدن ازم تشکر میکنید که
چشمتون رو نسبت به چهره ی واقعی همسرتون باز کردم.....
هیچی نگفتم فقط با خشم نگاش کردم....
ی پاکت بزرگ سفید رنگ به سمتم گرفت و گفت:وقتی چیزایی که توی این
پاکت هست رو ببینید متوجه میشید....اونوقت شاید نگاهتون بهم اینجوری نباشه و ی کم
مهربون تر باشید باهام...البته اگه همدیگه رو ببینیم....
کلافه پاکت رو از دستش گرفتم و گفتم: تموم شد؟!
_نه خیر...
romangram.com | @romangraam