#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_240


میکردی....کاش بودی تک مرد زندگیم....

از فکروخیال بیرون اومدم و گفتم: شب منتظرتونیم....بیایید ببینیدش....

_مامان: اینجوری که نمیخوای بزاری بری؟! بشین لااقل اگه میخوای ناهارو با

زنت بخوری ی قهوه بیارم باهم بخوریم...

خودمو به نزدیک ترین مبل رسوندم و گفتم:مامان خوشگلم میدونه که هیچ وقت

به قوه نه نمیگم....

مامان با شور و حال بی سابقه از به سمت آشپزخونه رفت و گفت: الان میارم....

_بابا: دستت دردنکنه شیوا خانم.....





( آرمان )

ماشینو جلوی خونه پارک کردم و شیشه هارو بالا کشیدم....امروز یکم زودتر اومدم

خونه که به بهانه ی خرید هدیه برای بچه ی هستی وباربد یکم باهم وقت

بگذرونیم....این اواخر خیلی از هم دور شده بودیم...به خاطر کار من و بی حوصلگیای پی

در پی پریناز....یکم تندخو و عصبی شده بود و هرچی بهش میگفتم ناراحت می شد....از

طرفی هم ساعت خوابش کلا بهم ریخته بود...شبا تا صبح بیدار میموند و میگفت که روز

میخوابه....خیلی نگرانش بودم با پدرم که مشورت کردم منو مقصر دونست و گفت وظیفه

امه بیشتر به توجه کنم و به عنوان همسر براش وقت بزارم....

از ماشین پیاده شدم و با ریموت درارو قفل کردم....داشتم از توی کیف چرمیم

دنبال کیلید میگشتم که با صدایی که از پشت سرم شنیدم برگشتم...

_آقای آرمان جلالی؟!

دقیق تر نگاش کردم...چهره اش آشنا بود...ی پسر حدودا بیست و نه ساله که ی

چمدون بزرگ دستش بود.....

با ابروی بالا پریده گفتم: امرتون....

دستشو به سمت دراز کرد و گفت: سعید فرهادی هستم....

با تردید دستشو گرفتم و گفتم: خوشبختم اما...به جا نمیارم؟

پوزخندی زد و گفت:بله حق دارید...من پسر یکی از همسایه های مادرزنتون

هستم....همسرتون خوب با من آشنایی دارن...

_و امرتون با من؟

_راستش اومده بود پرینازو ببینم....البته امیدوارم بودم بتونم با خودتونم صحبت

کنم....از شانس خوبم اینجا رو به رو شدیم...

romangram.com | @romangraam