#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_239
باعث شد گریه اش شدت بگیره و از ته دل زجه بزنه.....
همونجوری که سرم روی پاهاش بود دستشو توی دستمرگرفتم و با صدای خشدار
گفتم:مامان....من جرات بی احترامی بهتو ندارم....شنیدی میگن بهشت زیر پای
مادراس....آره هست اما من بهشتو زیر پات ندیدم....زیر پات آرزوهاتو دیدم که به خاطر
من ازشون گذشتی.....مامان من از ته دلم عاشقتم....به عشقم اعتقاد دارم.....تو فک
میکنی انتخاب هستی سر سری بود و ی حس زودگذر بود چون تو ی لحظه به وجود
اومده و یواش یواش آتیشش همه ی وجودمو سوزوند.....اما من به عشق تو ی نگاه
اعتقاد دارم....اصلا بهش ایمان دارم....دارم چون تو اولین نگاه زندگیم مادرمو دیدم....
سرمو آروم از روی پاش بلند کردم و نگاش کردم....چشماش کاسه ی خون
بود....چهره اش غم داشت...تمام اجزای صورتش این غمو فریاد میزد....
دستشو توی دستمو فشردم و آروم پشت دستشو بوسیدم و گفتم:
مامان...یادته....یادته بچه بودم نقاشی میکشیدم با کلی ذوق و شوق بهت میگفتم بیا
ببین....
وسط گریه هاش لبخند شیرینی زد و سرشو در تایید حرفم تکون داد.....
بی وقفه ادامه دادم: الانم همینه مامان....مهم نیست تو چه سنیم....مهم نیست که
خودم بچه دارم و بابا شدم....الان انتخاب کردم مامان.....هستی انتخابمه....میخوام از ته
دلم داد بزنم...میخوام فریاد بزنم و صدات کنم مامان بیا نگاش کن....بیا ببین....بیا
ایندفعه به جای نقاشی زندگیمو ببین.....بیا ببین باهاش چقدر خوشبختم....
_بابا: حق با تو پسرم....مادرت باید اینو بفهمه که تو دیگه بچه نیستی و آدمای
اطرافت هم اسباب بازی نیستن که بخواد اراده کنه و بهت بگه با کدومشون بازی کن....
مامان ازجاش بلند شد و روبه روم ایستاد....دستشو به صورتم کشید و با عشق و
مهر مادریش صورتمو بوسید و گفت: حق با شماست....چیزی که تو این چندسال مانعم
میشد غرور خودم بود....اینکه معتقد بودم تو باید انتخابت با من یکی باشه و به حرفم
گوش بدی....
_بابا: خیلی هم عالی....فک کنم کینه ی سه ساله ختم به خیر شد....خیلی مشتاقم
این خانم کوچولو که اینقدر قدمش برامون مبارک بوده رو ببینم....
لبخند زدم....از ته دل به خاطر رفع این مشکل سه ساله خوشحال بودم....اخلاق
مادرمو میدونستم....از غد بودن ذاتیش که از بچگی باهاش خو گرفته بود خبر
داشتم....این رفتارش به خاطر این بود که محسن همیشه باهاش مثل شاهزاده ها برخورد
میکرد و عالم و آدمو مطیع حرفاش میکرد....گاهی اوقات بهم میگفت ی دندگی و
لجبازیت به مادرت رفته....آخ خدا رحمتت کنه بابابزرگ....کاشکی بودی و الان بچمو بغل
romangram.com | @romangraam