#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_227
اینقدر به عکسام خیره شو تا دق کنی...
شباتو بعد از این باید هق هق کنی...
من که ازت گذشتم ورفتم رفیق....
شاید بتونی عکسمو عاشق کنی....
هی اشک تمساح میریزی که چی بشه...
شبو روزات باید باهم یکی بشه...
آلبومو عکسامونو قیچی میکنم...
تموم عکسامون باید تکی بشه...
سرعتمو بالا بردم و رفتم تو لاین بغل و از کنار تون دوتا غول بیابونی رد شدم....
از آیینه به عقب نگاه کردم....اشکان نبود اما ماشین باربد هنوزم پشت سرم بود....
_پری: شوهرت دقیقا داره مثل بادیگارد عمل میکنه...
_هستی: تا چشت دراد...
_هیوا: جون هستی یکم آروم برو بچم مرد از ترس....
سرعتمو کم کردم و گفتم: باشه بابا....تموم شد دیگه....
*********شش ماه بعد*********
( هیوا )
بچه رو روی تخت کوچیکی که کنار تخت خودمون بود گذاشتم و از جام بلند شدم
و به سمت آیینه رفتم....دست به سینه پشت سرش ایستادم و از تو آیینه نگاش
کردم....کرواتشو محکم کرد وگفت: چیه؟
_هیچی...
_پسرم نمیخواد به باباش بوس صبحگاهی بده....
_مادر پسرت میخواد...اما اونو نمیدونم....
_ای جانم....
به سمتم اومد و با لذت پیشونیمو بوسید....
با صدای تقه ای که به در خورد ازم فاصله گرفت و آروم گفت: بفرمایید...
در باز شد و نازی جون با چهره ی خندون وارد شد: بجنبید بیایید صبحانه حاضره...
_سیاوش: اومدیم مامانجون...
romangram.com | @romangraam