#عشق_در_ابهام
#عشق_در_ابهام_پارت_228


نازی جون سرشو تکون داد و رفت بیرون...

رفتم به سمت تخت دانیال و بغلش کردم....آروم دستای کوچیکشو بوسیدم و رو به

سیاوش گفتم: تو دانیالو ببر پایین منم لباس عوض کنم میام...

در حالی که بچه رو ازم میگرفت گفت: بده ببینم شاه پسرمو...بابا قربونت بشه که

مث خودم اخلاق نداری همش اخمات تو همه....بابا جان ی ماهه خنده ی تورو

ندیدم...بخند پسرم...عنق بابایی که شما....

همونجور که با دانیال حرف میزد از اتاق خارج شد....خنده ام گرفته بود از

حرفاش....بی خیال به سمت کمد رفتم و ی شلوار برمودای مشکی و ی تی شرت طوسی

بیرون کشیدم و سریع لباسمو عوض کردم...موهامم محکم بالای سرم بستم و از اتاق

رفتم بیرون....





صدای مکالمه ی خانواده ی تهرانی رو شنیدم....

_بابافرهاد: پسر جون نشونش اونجوری پاهاش درد میگیره....

_سیاوش: ااا بابا پس من قویه...

_نازی جون: پسر نکنش لگنش میشکنه...

_سیاوش: ایی بابا دانیال بشین پسرم...ببین بابا گشنشه...بشین آفرین....

_بابا فرهاد: نکنش پسر....

صدای گریه ی دانیال مانع شد تا بابا فرهاد حرفشو تموم کنه....

_سیاوش: ااا بابایی گریه نکن غلط کردم گریه نکن الان مامانت میاد کله منو

میکنه...هیششش...

_نازی جون: سیاوش کشتیش بچه رو بدش به من ببینم...

_بابا فرهاد: لازم نکرده مادرش اومد...بچشو بده تا نزدی ناقصش کنی..

به سمت سیاوش رفتم و درحالی که کنارش میشستم بچه رو ازش گرفتم و گفتم:

چی شدی مامانی....بابایی اذیتت کرد...ای جونم...

چپ چپ به سیاوش نگاه کردم و گفتم: آخه بچه ی ماهه میتونه بشیه..... ا ا ا ا نگا

کن طوروخدا...پاهای بچه ام درد گرفت...





_سیاوش: خب من چه میدونستم....

_نازی جون: مادر این پسر من یکم عجوله....والا خواهرشم نزدیک بود ی بار به

romangram.com | @romangraam